جانم ناتوان آهم بی اثر   

گر نشد قسمتم عیش و شادمانی
سرخوشم با همین رنج زندگانی
با من دیوانه این جهان بیگانه
عمر من بی حاصل عشق من افسانه
حسرتم جاودانه
جانم ناتوان آهم بی اثر
قلبم مهربان اشکم بی ثمر
عمرم شد همه باطل
وای از این دل غافل
بزمی مستانه خواهم
حلقی دیوانه خواهم
تا کنم شکوه رنج هستی
ای خوش آن بزم و آن شور مستی
شمع صبحم جلوه ای ندارم
بهتر سر بر خامشی گمارم
عمرم شد همه باطل
وای از این دل غافل

لینک
   گرچه بی برداشت کارم جز به خیره کاشتن نیست   

دلخوشم با کاشتن هر چند با آن داشتن نیست
 گرچه بی برداشت کارم جز به خیره کاشتن نیست
 سرخوش از آواز مستان در زمستانم که قصدم
 لانه را مانند مور از دانه ها انباشتن نیست
حرص محصولی ندارم مزرع عمر است و اینجا
 در نهایت نیز با هر کاشتن برداشتن نیست
 سخت می گیرد جهان بر سختکوشان و از آنروز
 چاره ی آزاده ماندن غیر سهل انگشاتن نیست
 گر به خاک افتم چو شب پایان چه باک از آنکه کارم
 چون مترسک قامت بی قامتی افراشتن نیست
 از تو دل کندن نمی دانم که چون دامن ز عشق است
 چاره دست همتم را جز فرونگذاشتن نیست
 سر به سجده می گذارم با جبین منکسر هم
 در نماز ما شکستن هست اگر نگزاشتن نیست

لینک
   عشق بورزید تا به شما عشق بورزند   

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
  دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

برگردان: دکتر مقدم  dr_moghadam@yahoo.com  

منبع : آوای آزاد

 

لینک
   معرفت   

معرفت دُر گرانی است که به هر کس ندهند

لینک
   فقط نذار   

فقط نذار بمیره این ترانه
یه روز سیاه یه روز سپید یه روز زرد
یه روز غروب غم گرفته ی سرد
یه روز برای تو که شاعرانست
یه روز برای من که بی ترانست
یه روز تویی روزی که شب نمیشه
یه روز منم ابری تر از همیشه
یه روز منم اسیر خاک تبعید
یه روز تویی رو نور خواب خورشید
تو چشم من تویی که آسمونی
تو خواب من تویی که مهربونی
تویی که واژه واژه دلنشینی
هنوز عزیز هنوز عزیزترینی
هنوز به یاد تو به یاد خونه
گل میکنن شعرای عاشقونه
هنوز به یاد تو بهار بهاره
هنوز صدام عطر صداتو داره
فقط نذار شاعر شب بمیره
نذار صدام رنگ عذا بگیره
اگر میسوزه شب شاعرانه
فقط نذار بمیره این ترانه

لینک
   زخمهای زندگی   

در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد
و می تراشد.

این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این
دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند

و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان
سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند

لینک
   نوروز 88   
شب هجرانت، ای دلبر، شب یلداست پنداری رخت نوروز و دیدار تو عید ماست پنداری
قدم بالای چون سرو تو خم کردست و این مشکل که بالای تو گر گوید: نکردم، راست پنداری
دمی نزدیک مهجوران نیایی هیچ و ننشینی طریق دلنوازی از جهان برخاست پنداری
دلت سختست و مژگان تیر، در کار من مسکین بدان نسبت که مژگان خار و دل برجاست پنداری
خطا زلفت کند، آخر دلم را در گنه آری جنایت خود کنی و آنگاه جرم از ماست پنداری
ز هجر عنبر زلف و فراق درد دندانت دو چشم اوحدی هر شب یکی دریاست پنداری

اوحدی مراغه ای

لینک
   رنگ چشمت   

رنگ پاییز است این بی تابی ام
زرد و نارنجی است آتش بازی ام

رنگ دریاهاست این بیداری ام
آبی و زیباست شعر جاری ام

صورتی رنگ است این بی خوابی ام
سرخ سرخست این تب تنهایی ام

هر چه هرجا هست رنگش داده ام
من فقط در رنگ چشمت مانده ام

رنگ چشمت چون نهال کوچکیست
شیطنت هایش شبیه کودکیست

رنگ چشمت کوچه باغی پر درخت
که پرستویی از آنجاها نرفت

رنگ چشمت یک پل و یک انتظار
یک سلام و یک نگاه بی قرار

رنگ چشمت بوی باران در غروب
رنگ عاشق بودن دلهای خوب

رنگ چشمت مثل بغضی در سکوت
یا شبیه ناله های یک فلوت

رنگ چشمت چشمه سار سادگی
بهترین آغاز این دلدادگی

رنگ چشمت مثل حرفی ناتمام
من فقط باید بگویم یک کلام

رنگ چشمت بهترین رنگ خداست
من نمی دانم!
نمی دانم شبیه آن کجاست !!

فریبا شش بلوکی

لینک
   انصاف بده، کدام خونخوار   

ای مفتی شهر، ما ز تو بیدار تریم
با این همه مستی ز تو هشیار تریم
تو خون کـَسان خوری و ما خون رزان
انصاف بده، کدام خونخوار تریم

لینک
   دشنه ی عشق   

این بار تیر مرگ به افسونت ایستاد
 وقتی که چشم های تو ،‌فرمان ایست داد
 بوی کدام برگ غنیمت شنیده بود
 این باد فتنه دست به غارت که می گشاد
شیرازه ی امید ،‌که از هم گسسته شد
 یک برگ نیمسوز به دست من اوفتاد
 نامت سیاه مشق ورقپاره ی من است
 هم رو سفید دفتر سودا از این سواد
 تا کی هوای من به سرت افتد و مرا
 با جامه های کاغذی ام آوری به یاد
 در بی نهایت است که شاید به هم رسند
 یکروز این دو خط موازی در امتداد
 تا خویش را دوباره ببینم هر اینه
 چشم تو باد و اینه ی دیگرم مباد
 بر جای جای دشنه ی او بوسه می دهم
 هیچم اگر چه عشق جز این زخم ها نداد
 غمگین در آستانه ی کولک مانده ام
 تا کی بدل به نعره شود مویه های باد

حسین منزوی

لینک