ساعتی در خود نگر تا کيستی   

 

زندگی انسان های معمولی يک تلاش برای پرهيز از خویشتن است.همه چنين می کنند ، البته به راههای مختلف .هيچ کس نمی تواند در سکوت بنشيند و تنها باشد . خودت را تماشا کن :اگر کاری برای انجام دادن نداشته باشي، چقدر بيقراري ميكني. اگر راديو نباشد، تلو يزيون نباشد، روزنامه اي نباشد، و كتابي براي خواندن نداشته باشي وكسي نباشد كه با تو صحبت كند، فقط فكرش را بكن كه چقدر ناآرام و بيقرار خواهي شد. تو تقريبا وحشت ميكني،گوي كه در حال مرگ هستي. تو نياز به چيزي داري كه تو را سرگرم كند، تو بايد به نوعي مشغول باشي، تو نميتواني با خودت باشی . و هر وقت با خودت باشي، احساس مي كني كه حوصله ات سررفته است . حالا، اين عجيب است . اگر ديگري از بودن با تو حوصله اش سر برود، احساس آزردگي خواهي كرد ولي تو خودت ازدست خودت حوصله ات سرمی رود ! و همه مانند هم هستند: هيچ كس در تنهاس احساس خوبي ندارد.

انسان همواره از خويشتن مي گريزد. تمامي فعاليت او همين فرار است . در تجارت ، در پي پول هستي و درسياست ، به دنبال قدرت ميدوي. نيازي دايمی براي سرگرم شدن هست : به تماشاي مسابقه ي فوتبال ميروي يا مسابقات ديكر . ولي بايد جابي بروي. عضو باشكاهي ميشوي و به جمعيتي مي پيوندي، يا به سينما ميروي، هميشه ميخواهي چيزي را تماشا كني، ولي هيچگاه در سكوت نمينشيني. چرا؟ ترس از چيست ؟ زيرا لحظه اي كه تو در سكوت بنشيني، نخستين چيز يكه شخص احساس ميكند، يك تنها بودن عظيم است - و از اين تنهايی ترس برمي خيزد و درد وتشويش . وقتي براي حند لحظه در سكوت مي نشيني، ناگهان خواهي ديد كه تمامي زندگيت فقط توهم و سراب است . تو فقط باور داري كه دوستاني داري . زيرا در وقت مرگ هيچ كس با تو نخواهد بود. تو فقط باورت شده كه همسر داري، شوهر داري، يا فرزنداني داري يا پدر و مادري و برادراني داري. اين ها تمام باورهايی هستندكه هرگز به تواجازه نميدهندكه تو تنها بودن خودت را بشناسي. هر وقت تنها شوي، اين تنها بودن بالا ميزند و به سطر ميآ يد. ناگهان خودت را دراين دنياي وسيع ، بينهايت وبي پايان غريبه احاس ميكني. و تو دراين جا هستي، همچون يك ذره غباركوچك . با وجودي كه آگاه هستي، ولي بسيار ظريف وكوچكي، بسيارناتوان وكاملا تنها. و همين توليد ترس ، نگراني و رنج ميكند. تو به كاري پناه ميبري و مشغول چيزي ميشوي تا تو را از اين حقيقت دورنگه دارد.

فقط دو نوع مردم وجود دارند:كسانيكه از تنها بودن خود فرار ميكنند .اكثريت ، نود و نه و نه دهم درمد مردم از خودشان فرار ميكنند . و آن يك دهم درصد هم مراقبه كنندكان هستند،كه ميگويند « اگر تنها بودن يك حقيقت است ، پس حق است » پس فايده نداردكه از آن بگريزم. بهتر است واردش شوم ، با آن رو به رو شوم و آن را رو در رو ببينم ،كه چيست . مراقبه يعني با تمام قلب وارد تنهاي شدن ، آن راكشف كردن ، درباره ي آن تحقيق كردن و جوياي آن شدن . تمام مراقبه يعني همين .

و انسانی مراقبه ميكند، انساني مذهبي است . بقيه فقط دنياپرست هستند. شايد به كليسا و پرستشگاه بروند، اين مهم نيست و هيچ معني نميدهد كه آنان مذهبي باشند: اين نيز نوعي سرگرمي و مشغوليت است .

مراقبه يعني اين كه تو ديگر فرار نميكني. با وجوديكه آزرده ميكند، ولي تو از آن نمي گريزي. دردآوراست ، ولي تو فرارنميكني. اگروجود دارد، توبايد با آن برخوردكني و هرچه عميق تر آن را بكاوي، زيرا واقعيت تو چنين است .

و با شناخت عميق تنها بودنت ، تو انساني خردمند خواهي شد.

آنچه تو تجربه ميكني نخستين گام در مراقبه است . تو با تنها بودنت روبه رو شده اي. اگر به روبه رويی با آن ادامه دهي، اگر آن قدر شجاع باشي كه به اين برخورد ادامه دهي و شروع به فرار از آن نكني، آنگاه روزي تنهاي (Loneliness) رنگ عوض خواهدكرد و به تنها بودن (Aloneness) تبديل خواهد شد. و اين لحظه ي دگرديسی عظيمي است : وقتي تنهاي به تنها بودن بدل شود. اين ها به يك معني نيستند، دنياها با هم تفاوت دارند.

تنهايی وقتي است كه تو مشتاق چيزي هستي، يك نو سركرمي و مشغول بودن ! وقتي تو مشتاق ديگري باشي و دلت براي يكي تنگ شود، اين تنهايی است . ولي وقتي شروع كني از آن لذت بردن ، از زيبايی آن ، از زيباي سخت تنها بودن ، از آن سكوت ، از آن سكون ، خوشي فقط بودن ، نفس كشيدن در آفتاب و فقط نشستن زير درختي و هيچ كاري انجام ندادن ،گوش دادن به آواز پرندگان ،كاملآ در اينك . اين جا بودن ... آنگاه شادماني عظيمي در تو طلوع  خواهد كرد: اين تنها بودن است .

ولي قبل از آن خوشي، رنج هاي بيأر وجود دارند. اين خوشي زماني به تو دست ميدهدكه تو از ميان رنرهايت عبوركرده باشي. درست مانند وقتي است كه كسي بخواهد الكل را ترك كند. او رنج بسيار خواهد برد، زيرا به الكل معتاد شده . حالا عوارض ترك را بايد طي كند. بدن درخواست ميكند، ذهن درخواست ميكند، زيرا آن ها هميشه با چيزهاي متداول راضي ميشوند. ذهن ميگويد  که من نياز به الكل دارم! بدن ميگويد « که من نياز به الكل دارم » عطشي فراوان و خواستي بزرگ وجود دارد و تو رنج بسياري احساس خواهي كرد.

اگربتواني تاب بياوري و شكيبا باشی و نظاره گر، عوارض ترك دير يا زود از بين ميروند. بستگي به خودت دارد. اگر واقعأ مصمم باشی كه از آن عبوركني، اين عوارض ناخوشايند و رنج آوراز بين خواهند رفت .

تو اينك از عوارض ترك رنج ميبري. تو به ديگري معتاد شده اي. اينك براي نخستين بارگامي شجاعانه برداشته اي تا تنها بودن را تجربه كني. پس درد وجود فواهد داشت . اين يك درد زايش است ، درد رشد از بين خواهد رفت ، چيزي نيست كه نگرانش باشی . خوب است ، به تو صدمه نخواهد زد. فراركردن است كه زيان آور است ، روبه رو شدن هيچكاه صدمه نميزند. روبه رو شدن با يك حقيقت هميشه به بلوغ تو كمك ميكند وبه تو ياری مي دهد تا تماميت خودت را حفظ كني. فراراز حقيقت يعني زندگي كردن با دروغ . ميتواني فريب بدهي، ولي تو فقط خودت را فريب ميدهي و نه هيچكس ديگر را و درآخر تويی كه بازنده اي.اكربتواني به اين درداجازه بدهي كه باشد ... متوجه باش كه درد وجود دارد، ولي كاري برايش انجام نده . بگذار باشد. يك عادت كهنه در حال از بين رفتن است ... آزار ميدهد. آهسته آهسته خواهی ديد كه آسمان درون تغيير ميكند، از تاريكي به نور، از تنهايی به تنها بودن . تنها بودن يعني خوشی خودت بودن .  تنهايي يعني رنج دلتنگي براي ديگري. تنها بودن مثبت است و تنهايی منفي.

و انسانيكه بتواند تنها باشد، شادمانه تنها بماند، يك بودا خواهد شد. انساني كه بتواند كاملأ  تنها باشد، به وطن رسيده است . او بركتي بزرگ  است ، او يك صوفي است .

اشو

 

لینک
       

يه چند روزي مشکل داشتم نتونستم مطلب بذارم ولي نمودونم به من چي گذشت که اين چند روز اين شعر رو زمزمه مي کردم البته شعر کامل رو از وبلاگ دو بيتي برداشتم :

 اي گل تازه كه بويي زوفا نيسـت تــو را  خبـر از سرزنـش خـار جـفا نيسـت تــو را
 رحم بر بلبـل بي برگ نوا نيسـت تــو را  التفاتــي به اسيـران بـلا نيسـت تــو را
 ما اسير غم و اصـلا غم ما نيسـت تــو را  ما اسير غم خود رحـم چـرا نيسـت تــو را
 فارغ از عاشــق غمنـاك نمي بايـد بــود  جان من اين همـه بي بـاك نمي بايـد بـود
 همچو گل چند به روي همه خنــدان باشــي  همره غيـر بـه گـل گشتـه گلستـان باشــي
 هر زمـان با دگري دست به گريبان باشــي  زن نينديـش كـه از كـرده پشيمـان باشــي
جمــع ما جمــع نباشــد پريشـان باشــي يـاد حيـرانــي ما آيـي و حيـران باشــي
مـا نباشيــم كه باشد كه جفاي تو كشــد به جفا سـازد و صـد جـور براي تـو كشــد
شـب به كاشانــه ابيار نمي بـايد بــود غيــر را شمــع شـب تــار نمي بايد بـود
همه جا با مهم كس يـار نمي بـايد بــود يــار حــق يــار دل آزار نمي بايد بـود
تشنـــه خـون مــن زار نمي بـايد بــود تا به اين مرتبه خونخـوار نمي بايد بـود
من اگر كشتـه شـوم باعث بد نامي توســت موجــب شهـرت بي باكـي و خود كامـي توست
ديگـري جز تو مرا اين همـه آزار نكــرد آنچه كردي تو به من هيـچ ستمكـار نكــرد
هيچ سنگيـن دل بيدادگــر اين كار نكـرد اين ستم ها ديگـري با مـن بيمـار نكــرد
گـر از آزردن من هســت غرض مــردن مــن مـــردم آزار مكـــش از پـي آزردن مـــن
جان من سنگ دلي دل به تو دادن غلـط است بر سر راه تو چـون خـاك فتـادن غلـط است
چشم اميــد به روي تو گشــادن غلـط است روي پر گــرد به راه تو نهـادن غلـط است
رفتــن اولاسـت زكـوي تو ستادن غلـط است جـان شيريــن به قفـاي تو دادن غلـط است
تو نه آنـي كه غــم عاشــق زارت باشــم چـون شود خـاك بر آن خـاك هم گامـت باشم
مدتي هسـت كه حيرانـم و تدبيـري نيســت عاشـق بي سر و سامانــم و تدبيــري نيست
از غمت سر به گريبانم و تدبيـري نيســت خون دل رفتـه زدامانــم و تدبيــري نيست
از جفاي تو بدينسانـم و تدبيـري نيســت چـه توان كـرد پشيمانـم و تدبيــري نيست
شرح درماندگـي خـود به كه تقريــر كنـم عاجـزم چــاره من چيست چـه تدبيــري هست
نخـل نوخيــز گلستـان جهان بسيــار است گل اين باغ بسي سر به روان بسيـــار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسيــار است تـرك زريـــن مــوي ميــان بسيـــار است
با لب همچـو شكـر تنگ دهان بسيــار است نه كه غيرازتو جوان نيست جوان بسيار است
ديگـري اين همه بيـداد به عاشـق نكنــد قصـــه آزردن يـاران مـوافـــق نـكنـــد
مدتي شـد كــه در آزارم و مي دانــي تو به كمنــد تـو گـرفتـارم و مي دانــي تو
از غم عشـق تــو بيمارم و مي دانــي تو داغ عشق تو به جـان دارم و مي دانــي تو
خـون دل از شرر مي بارم و مي دانــي تو از بـراي تـو چنيـن زارم و مي دانــي تو
از زبــان تـو حـديثــي نشنـودم هرگــز از تــو شرمنــده يك حـرف نبـودم هرگــز
مكـن آن نـو كـه آزرده شــوم از خويــت دسـت بـر دل نهــم و پا بكشـم از كويــت
گوشه اي گيــرم و بعد نيايـم من سويــت نكنـــم بــار دگــر يـاد قد نـو جويــت
ديــده پـوشــم زتمـاشــاي رخ نيكويــت سخنـي گويــم و شرمنـده شــوم از رويــت
بشنو پند و مكـن قصــد دل آزرده خويــش ورنه بسيار پشيمـان شوي از كـرده خويــش
چند صبــح آيـم از خــاك درت شــام روم از سـر كـوي خـود كـام به نـاكـــام روم
صـد دعــا گـويـم آزرده به دشنــام روم از پيـت آيـم و بــا مـن نشــوي رام روم
دور دور از تـو من تيـره سرانجــام روم نبود زهـره كه همـراه تـو يـك گــام روم
كس چرا اين همه سنگين دل بد خـو باشــد جان مـن ايـن روش نيسـت كه نيكـو باشــد
پس چه با من نشوي يـار چـه مي پرهيــزي يـار شــو بـا من بيمـار چـه مي پرهيـزي
چيسـت مانــع زمـن زار چـه مي پرهيــزي بگشــاي لــعل شكـر بـار چـه مي پرهيـزي
حرف زن اي بت خونخـوار چـه مي پرهيــزي نه حديثــي كنـي از يـار چـه مي پرهيـزي
كه تـو را گفـت به ارباب وفا حـرف نـزن چين بر ابرو زن و يك بار به ما حرف نـزن
درد مــن كشتــه شمشيــر بلا مي دانـــد ســوز مـن سـوختـــه داغ جفـا مي دانــد
مسكنــم ساكــن صحــراي فنا مي دانـــد همــه كس حـال من بي سر و پـا مي دانــد
پاك بـازم همه كس تــور مرا مي دانـــد عاشقـي همچـو منـت فقــط خـدا مي دانــد
چاره من كـن گلــزار كه بيچــاره شــوم سـر خـود گيـرم از كـوي تـو آواره شــوم
از سر كـوي تو با ديـــده تو خواهم رفت چهـره آلـوده به خوناب جگـر خواهـم رفـت
تا نظر مي كني از پيش نظـــر خواهم رفت گـر نرفتـم زدرت شــام سحـر خواهـم رفـت
نه كه اين بار چو هر بار دگر خواهم رفت نيسـت بـاز آمدنـم باز اگـر خواهـم رفـت
چنــد در كـوي تو با خـاك برابـر باشـم چنــد پامـال جفــاي تـو ستمگــر باشــم
چند پيش تو به بذر از هـم كمتــر باشـم از تو چند دمي بـت بد كيـش مكـدر باشــم
مي روم مي روم تا به سجوديت ديگر باشـم باز اگر سجـده كنـم پيش تو كافـر باشــم
خود بگو كز تو كشـم ناز نقايـل تا كــي طاقتـم نيسـت از ايـن بيـش تحمـل تا كـي
بنده دامــن نسريــن تو را بنـده شــوم ابتــداي خــط مشكيـن تو را بنـده شــوم
چين بر ابرو زن كيـن تو را بنـده شــوم گره بر ابروي پر چيـن تو را بنـده شــوم
حرف ناگفتــن تسكيـن تو را بنـده شــوم طــرز مهجويــي آييـن تو را بنـده شــوم
به لع لع زكه اين قاعــده اندوختــه اي كيسـت استـاد تو اين را زكـه آموختـه اي
اين همه جور كه من از پـي هم مي بينــم زود خـود را به سـر كـوي عـدم مي بينــم
ديگران راحت و من اين همه غم مي بينــم همه كـس خـــرم و من درد سـرم مي بينــم
لطــف بسيـار طمع دارم و كـم مي بينــم هستـــم آزرده بـسيـــار ستـم مي بينــم
خـرده بر حـرف درشــت مـن آزرده مگيــر حـــرف آزرده درشـت نبــود خـرده مگيــر
آنچنـان باش كه من از تو شكايـت نكنــم از تو قطــع طمــع لطـف و عنايـت نكنــم
پيــش مــردم زجفــاي تو حكايـت نكنــم همــه جـا قصـــه درد تـو روايـت نكنــم
ديگر اين قصــه بـي حد و نهايـت نكنــم خويــش را شهـره هر شهـر و ولايـت نكنــم
خوش كن اي خاطر وحشي به نگاهي سهـل است

سوي تـو گوشـه چشمـي و نگاهـي سهـل اسـت


لینک