ماهی   


   ماهی آب دارد، ماهی دريا دارد؛

   دلی به وسعت دريا دارد ؛

 

  ماهی صّياد دارد؛

                       قربانگاه دارد؛

  دريغا! دريغا! ماهی گورستان ندارد.

نوشته شده توسط "مردی با کروات سرخ"
لینک
   عشق را چگونه مي توان نوشت   

عشق را چگونه مي توان نوشت ؟ در گذر اين لحظات پر شتاب كه به غفلت آن سوال بي جواب گذشت ديگر فرصت دروغ هم برايم نمانده است و گرنه چشمهايم را مي بستم و به آوازي گوش مي دادم كه در آن دلي مي خواند : من تو را او را و کسی را دوست دارم

لینک
       

 

هميشه اين گونه بوده است .كسي را كه خيلي دوست داري زود از دست مي دهي.پيش از آنكه خوب نگاهش كني ،مثل پرنده اي زيبا بال مي گيرد و دور مي شود.فكر مي كردي مي تواني تا آخرين روزي كه زمين به دور خود مي چرخد و خورشيد از پشت كوه ها سرك مي كشد در كنارش باشي.هنوز بعضي از حرفهايت را به او نگفته بودي ،هنوز همه ي لبخندهاي خود را به او نشان نداده بودي

لینک
   گناه   

گنه كردم گناهي پر ز لذت

كنار پيكري لرزان و مدهوش

خداوندا چه مي دانم چه كردم

در آن خلوتگه تاريك و خاموش

 

در آن خلوتگه تاريك و خاموش

نگه كردم بچشم پر ز رازش

دلم در سينه بي تابانه لرزيد

ز خواهش هاي چشم پر نيازش

 

در آن خلوتگه تاريك و خاموش

پريشان در كنار او نشستم

لبش بر روي لب هايم هوس ريخت

زاندوه دل ديوانه رستم

 

فرو خواندم بگوشش قصة عشق:

ترا مي خواهم اي جانانة من

ترا مي خواهم اي آغوش جانبخش

ترا, اي عاشق ديوانة من

 

هوس در ديدگانش شعله افروخت

شراب سرخ در پيمانه رقصيد

تن من در ميان بستر نرم

بروي سينه اش مستانه لرزيد

 

گنه كردم گناهي پر ز لذت

در آغوشي كه گرم و آتشين بود

گنه كردم ميان بازواني

كه داغ و كينه جوي و آهنين بود

 

 فروغ فرخزاده

لینک
   صبر و سنگ   

روز  اول  پيش  خود  گفتم
ديگرش  هرگز  نخواهم  ديد
روز  دوم  باز  ميگفتم
ليك با اندوه  و با ترديد
روز  سوم  هم  گذشت   اما
بر سر  پيمان  خود  بودم
ظلمت  زندان  مرا ميكشت
باز زندانبان خود بودم
آن من ديوانه عاصي
در  درونم  هايهو مي كرد
مشت بر ديوارها ميكوفت
روزني  را  جستجو مي كرد
در درونم  راه ميپيمود
همچو روحي  در  شبستاني
 بر درونم  سايه مي افكند
همچو  ابري بر بياباني
مي شنيدم  نيمه   شب  در  خواب
هايهاي  گريه هايش  را
در صدايم  گوش ميكردم 
درد سيال  صدايش را
شرمگين  مي خواندمش  بر خويش
 از چه  رو بيهوده گرياني
در ميان  گريه  مي ناليد
دوستش  دارم  نمي داني
بانگ  او آن   بانگ  لرزان  بود
كز  جهاني دور بر ميخاست
ليك  درمن   تا كه  مي پيچيد
مرده اي  از  گور  بر مي خاست
مرده اي  كز پيكرش   مي ريخت
عطر  شور انگيز شب بوها
قلب  من در  سينه   مي لرزيد
مثل  قلب   بچه آهو ها
در سياهي پيش مي آمد
جسمش  از ذرات  ظلمت  بود
چون به من  نزديكتر  ميشد
ورطه  تاريك  لذت بود
مي نشستم خسته  در بستر
خيره  در  چشمان  روياها
زورق  انديشه ام  آرام
مي گذشت  از  مرز دنيا ها
باز تصويري  غبار آلود
زان  شب  كوچك  ‚ شب  ميعاد
زان  اطاق   ساكت  سرشار
از سعادت هاي  بي بنياد
در سياهي  دستهاي من
مي شكفت  از حس  دستانش
شكل  سرگرداني  من  بود
بوي  غم  مي داد  چشمانش
ريشه هامان  در سياهي  ها
قلب هامان  ميوه هاي نور
يكديگر  را سير  ميكرديم
با بهار باغهاي  دور
مي نشستم   خسته  در  بستر
خيره در  چشمان   رويا ها
زورق انديشه ام   آرام
ميگذشت  از  مرز  دنيا ها
روزها  رفتند و من  ديگر
خود نميدانم  كدامينم
آن مغرور  سر سخت  مغرورم
يا من مغلوب  ديرينم ؟
بگذرم  گر  از سر پيمان
ميكشد  اين غم  دگر بارم
مي نشينم  شايد  او  آيد
عاقبت روزي  به ديدارم
 

فروغ

لینک