ياد باد آنکه زما وقت سفر ياد نکرد   

ياد باد آنکه زما وقت سفر ياد نکرد

 به وداعی دل غمديده ما شاد نکرد

آری نازنين

روزگار غريبيست

وعشق را اينگونه زير پا لگد بايد کرد

 

گفتی بمون با من بمون
گفتم می مونم
گفتی با دلتنگی بخون
گفتم می خونم
گفتم که مست و عاشقم ، ديوونه ی تو
هر شب خرابم، کشته ی ميخونه ی تو
گفتی ببندم، عهد با ياد تو بستم
تاج غرورمو را به زير پات شکستم
گفتی که بايد عاشق و ديوونه باشم
چون ساقی هر شب ميکش ميخونه باشم
گفتی که بايد خاطرم شرط تو باشه
راه خيال خسته ام خط تو باشه
گفتی بر ياس تنت پيرهن بدوزم
چون شاپرک باشم که از عشقت بسوزم
گفتی که دستام بگير
گفتم می گيرم
گفتی که از عشقم بمير
گفتم ميميرم
گفتم و گريه کردم و پای تو ساختم
اين دل سر به راه رو آسون به تو باختم
گفتی بمون با من بمون
گفتم می مونم
گفتی با دلتنگی بخون
گفتم می خونم
چرا با اينکه می دونم خطا کرده
هنوز دلگرمه اميدم که برگرده
گفتم و گريه کردم و پای تو ساختم ......

سه شنبه ۲۷/۲/۸۴ يا حق

لینک
   بودن   

گر بدين سان زيست بايد پست
من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم
بر بلند كاج خشك كوچه بن بست
 
گر بدين سان زيست بايد پاك
من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه
يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك!

احمد شاملو

لینک
   رفتن برای نرفتن   

گفتم من توقف نمی کنم
راه می روم هم قدم باش
گفتی بی وقفه با توام اما تو نبايد بی خبر می رفتی
رفتن برای نرفتن
رفتم تا نرفته باشم
گفتی رفتن برای بازگشتن
تو باز می گردی چرا که رفته ای
گفتم باز نگشته ام
يک بار ديگر در پای پنجره ات قد کشيده ام، که ببين! من هنوز هستم

گفتی می دانم ، بودنت را می فهمم

لینک
   منظور   

آيينه صدا كرد سياهم نكنيد 
آلوده ي آهم مكنيد
گر نيستتان چشم و دل و ديده ي پاك
هرگز به نگاه بد نگاهم مكنيد 

atous_e

لینک
   pande pedarane پند پدرانه   
man dar poshte sar borj & barooye ostvar va nofooz napazire TANHAYI ra dashtam ke har gah digaran barayam tahammol napazir mishodand va har gah zendegi mikhast garibanam ra be chang avarad,be daroone in ma'bad panah mibordam va dar ha ra mibastam.rahat!
 
                                                ali shariati
من در پشت سر برج و باروی  نفوذ ناپذير تنهايی را داشتم که هر گاه ديگران  تحمل ناپذير می شدند و در زندگی می خواست گريبانم را به چنگ آورد ، به درون اين معبد پناه می بردم و در ها را می بستم . راحت !
علی شريعتی
خاطرات من Sun, 4 Apr 2004 09:12:26 -0700 (PDT)
لینک
   شب هجر تو   

روزگاری بر سر کوه تو  مسکن کردم / حاصلم سبز شدو چیدم و خرمن کردم

روغن دیده گرفتم به سرشک مژگان / در چراغان شب هجر تو روشن کردم

لینک
   فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب   

مائیم و می ومطرب و اين کنج خراب                 جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب                 آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب

لینک
   رفيق   

به روزگار نوشتم خطی ز دل تنگی

در اين ديار نديدم رفيق يک رنگی

لینک
   عشق آتشين   

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهي به جز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از درد بي اميد

در وادي گناه و جنونم کشانده بود

 

رفتم که داغ بوسه ي پر حسرت تو را

با اشکهاي ديده زلب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در اين سرود

رفتم که با ناگفته به خود آبرو دهم

 

رفتم مگو مگو که چرا رفت ننگ بود

عشق من و نيازتو و سوز و ساز ما

از پرده ي خموشي و ظلمت چو نور صبح

بيرون فتاده بود به يک باره راز ما

 

رفتم که گم شوم چو يکي قطره اشک گرم

در لا بلاي دامن شبرنگ زندگي

رفتم که در سياهي يک گور بي نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگي

فروغ فرخ زاد

لینک
   ديدار   

کاش مي شد اشک را تهديد کرد
مدت لبخند را تمديد کرد
کاش مي شد در ميان لحظه ها
لحظه دِيدار را نزديک کرد

احسان عنايتي

لینک
   عشق   

کاش در دهکده ي عشق فراواني بود
توي بازار صداقت کمي ارزاني بود
کاش اکر گاه کمي لطف به هم مي کرديم مختصر بود
ولي ساده و پنهاني بود

بها ر رضا ئي

لینک
   عظمت   

سعي کن عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه که بدان مي نگري

لینک
   دوست داشتن   

فراموش کردن بخشی از دوست داشتنه

لینک
   روی بنمای و وجود من از ياد ببر   

 
روی بنمای و وجود من از ياد ببر خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما چو دادیم دل و ديده  به طوفان بلا گو بیا سيل غم و خانه ز بنياد ببر
رلف چو عنبر خامش که ببوید هیهات ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر
سینه گو شعله آتشکده فارس بکش دیده گو آب رخ دجله بغداد ببر
دولت پیر مغان باد که باقی سهل است دیگری گو برو و نام من از یاد ببر
سعی نابرده درین راه بجایی نرسی مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر
روز مرگم نفسی وعده دیدار بده وانگهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
دوش می گفت بمژگان دارازت بکشم یارب از خاطرش اندیشه بیداد ببر

حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر يار
برو از در گهش این ناله و فرياد ببر

;

لینک
   صدا   

ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم پس چرا به داد ما نمی رسد؟

ما صدای گريه مان به آسمان رسيد پس چرا صدا نمی رسد
atous_e

لینک