سنگ مزار   

بر سنگ مزارم بنويسيد که آشفته دلی خفته در اين خلوت خاموش

آنجا بنويسيد او زاده غم بودکه نامش ز جهان گشته فراموش

به ياد بهروز مهاجر عزيز

نامه مهدی کروبی به رهبر جمهوری اسلامی

لینک
   زندگی هوس يا تقدير   

نمی دانم خواستم يا نخواستم اما به سمتی  رفتم که آنچه ميلی به انجام شدنش نداشتم  پيش خواهد آمد برای من زياد فرقی نمی کند دير زمانيست که ميل من نه برای خويش بلکه برای ديگريست . انسان های بی گنه و گناه کارتری را نابود خواهی ساخت بی آنکه سعی کرده باشم که نابود سازم ولی وسوسه جام شوکرانيست نوشيدنی داستان ها تکرار خواهند شد و نقش ها، تکراری.
گويا اين تقدير است که قابيل، قابيل و هابيل، هابيل بماند و اين قابيل ها و هابيل ها بی آنکه خود خواسته باشند نقش خويش را بازی می کنند همجون بازيگری زبردست!
آری گويا زندگی چيزی جز هوس و تقدير نيست
تا ابد گرگ گرگ است و بره هوس
نمی دانم گرگ بودن گناه است يا بره بودن
و چرا قابيل ها می مانند

اميد دارم که ديگر مجبور نباشم باغچه همسايه را دوباره شخم زنم.
يا شاهد تکرار شدن داستان خلقت شوم .

بودن
يا نبودن...

بحث در اين نيست
وسوسه اين است.

شراب زهر آلوده به جام و
شمشير به زهر آب ديده
در كف دشمن.

همه چيزی
ا ز پيش
روشن است و حساب شده
و پرده
در لحظه معلوم
فرو خواهد افتاد.

پدرم مگر به باغ جتسماني خفته بود
كه نقش من ميراث اعتماد فريبكار اوست
وبستر فريب او
كامگاه عمويم!

من اين همه را
به ناگهان دريافتم،
با نيم نگاهی
از سر اتفاق
به نظاره گان تماشا

اگر اعتماد
چون شيطاني ديگر
اين قابيل ديگر را
به جتسماني ديگر
به بي خبري لا لا نگفته بود،
خدا را
خدا را !

چه فريبي اما،
چه فريبي!

كه آنكه از پس پرده نيمرنگ ظلمت به تماشا نشسته
از تمامي فاجعه
آگاه است
وغمنامه مرا
پيشاپيش
حرف به حرف
باز مي شناسد

در پس پرده نيمرنگ تاريكی
چشمها
نظاره درد مرا
سكه ها از سيم و زر پرداخته اند.

تا از طرح آزاد گريستن
در اختلال صدا و تنفس آن كس
كه متظاهرانه
در حقيقت به ترديد مي نگرد
لذتي به كف آرند.

از اينان مدد از چه خواهم، كه سرانجام
مرا و عموي مرا
به تساوی
در برابر خويش به كرنش مي خوانند،
هرچندرنج من ايشان را ندا در داده باشد كه ديگر

كلاديوس
نه نام عــّم
كه مفهومي است عام.

 وپرده...
در لحظه محتوم...

با اين همه
از آن زمان كه حقيقت
چون روح  سرگردان بي آرامي بر من آشكاره شد

و گند جهان
چون دود مشعلي در صحنه دروغين
منخرين مرا آزرد،
بحثي نه
كه وسوسه ئي است اين:

بودن
يا
نبودن.

لینک
   بوی خوب گندم   

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو

هل طاعونی ی این قبیله ی مشرقی ام
تویی این مسافر شیشه یی شهر فرنگ
پوستم از جنس شبه پوست تو از مخمل سرخ
رختم از تاوله تن پوش تو از پوست پلنگ

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو

تو به فکر جنگل آهن و آسمون خراش
من به فکر یه اتاق اندازه ی تو واسه خواب
تن من خاک من ساقه ی گندم تن تو
تن ما تشنه ترین تشنه ی یک فطره آب

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو

شهر تو شهر فرنگ - آدم هاش ترمه قبا
شهر من شهر دعا - همه گنبد اش طلا
تن تو مثل تبر - تن من ریشه سخت
تپش عکس یه قلب - مونده اما رو درخت

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو

نباید مرثیه گو باشم واسه خاک تنم
تو آخه مسافری خون رگ این جا منم
تن من دوست نداره زخمی ی دست تو بشه
حالا با هر کی که هست هر کی که نیست داد می زنم

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو

آن باغ و آرزوهايش

 

لینک
   چون مست شدم جام جفا را سر داد   

اول به وفا می وصالم در داد  چون مست شدم جام جفا را سر داد 
پر آب دو ديده و پر از آتش دل خاک ره او شدم و بر بادم در داد

لینک
   سونات پاييزی   

نوشته شده در چهارشنبه، 18 شهريور، 1383 ساعت 13:9 توسط   پری کوچک ...

به خودم چرا !
اما به تو  که نمی توانم
دروغ بگویم
میدانم برنمیگردی
می دانم که
چشمم به راه خنده های
تو خواهد خشکید
می دانم که
 در تابوت همین شعرها
خواهم خوابید
می دانم که
 خط پایان پرتگاه گریه ها
مرگ است
اما من هنوز زنده ام
شاید به مدد رؤیا
چرا به خودم دروغ نگویم
دلخوشی دنیای دو روزه
من بودن بی رؤیا را باور نمیکنم
باید فاتحه ی کسی را که
 رؤیا ندارد خواند
نگو که این همه مرده را نمی بینی
مرده هایی که راه میروند و نمیرسند
حرف میزنند ونمی گویند
می خوابند وخواب نمی بینند
می خواهند مرا هم مرده ببینند
مرا که زنده ام هنوز
شاید به مدد همین رؤیا
تازه فهمیدم که رؤیا
نام کوچک عشق است
و نام کوچک من هم
تازه غربت صدای فروغ را حس کردم
و غم و سادگی آن پری کوچک غمگین را
که شب از یک بوسه
می مرد و سحرگاه از یک
بوسه به دنیا می آمد
پس کنار خیال تو خواهم ماند
همه ی این جاده ها دروغ است
مگر فاصله ی من وتو
چیزی بیش از یک وجب غرور و
گلایه است؟!
پس از سقوط آخرین ستاره ام
آنقدر می میرم که دل تمام
مردگان این کرانه خنک شود!
و هر بار که چشمان تو
به صفحه های این دفتر سیاه
نگاهی بیندازد
زنده خواهم شد!
مانند همان پری کوچک که
هزاران بار مرد و باز هم
زنده خواهد شد...!

نوشته شده در چهارشنبه، 18 شهريور، 1383 ساعت 13:9 توسط پری کوچک ...

لینک
   به دل گفته بودم که با ما بماند !   

به دل گفته بودم که دريا بماند ، اگرچه با کيش تنها بماند.چرا بايد اين گفته های نگفت، به ويزای دل خدايا بماند؟ چه حق دارد اين خوار بر ما بخندد ؟ به دل گفته بودم که با ما بماند !

لینک
   اي يار اي يگانه ترين يار   

اي يار اي يگانه ترين يار
چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند
انگار در مسيري از تجسم پرواز بود كه يكروز آن پرنده نمايان شد
انگار از خطوط سبز تخيل بودند
آن برگ هاي تازه كه در شهوت نسيم نفس ميزدند
انگار
آن شعله بنفش كه در ذهن پاكي پنجره ها ميسوخت
چيزي به جز تصور معصومي از چراغ نبود
در كوچه باد مي آيد
اين ابتداي ويرانيست
آن روز هم كه دست هاي تو ويران شدند باد مي آمد
ستاره هاي عزيز
ستاره هاي مقوايي عزيز
وقتي در آسمان دروغ وزيدن ميگيرد
ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سر شكسته پناه آورد ؟
ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم مي رسيم و آنگاه خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد كرد
من سردم است
من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد
اي يار اي يگانه ترين يار آن شراب مگر چند ساله بود ؟

لینک
   جدايي   

 اي بي خبر از محنت روز افزونم
باز آي كه سرگشته تر ازفرهادم
 دانم كه نداني از جدايي چونم 
 درياب كه ديوانه تراز مجنونم

 رهی معيری

 


لینک
   دوباره زنده شدن   

براي دوباره زنده شدن ابتدا بايد مرد

لینک
   مه پيکر   

 شربتی از لب لعلش نچشيدیم و برفت

 روی مه پيکر او سير نديديم و برفت

 گويی از صحبت ما نيک به تنگ آمده بود

 بار بست و به گردش نرسيدیم و برفت

 بس فاتحه و حرز يمانی خوانديم

 وز پيش سوره اخلاص دميديم و برفت

 عشوه دادند که به ما گذری خواهی کرد

 ديدی آخر که چنين عشوه خريدیم و برفت

 شد چمان در چمن حسن و لطافت ليکن

 در گلستان وصالش نچميديم و برفت

 همچو حافظ همه شب ناله و زاری کرديم

 کای دريغا به وداعش نرسيديم برفت

لینک