ماه و پلنگ   

خیال خام پلنگ من به سوی ماه، جهیدن بود
و ماه را زبلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من دل مغرورم پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ماه بلند من ورای دست رسیدن بود

گل شکفته خداحافظ! اگر چه لحظهء دیدارت
شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری، موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت، ولی به فکر پریدن بود

 حسین منزوی

لینک
   جادوی سکوت   

من سکوت خويش را گم کرده ام
گم شدم در اين هياهو گم شده ام
من که خود افسانه مي پرداختم
عاقبت افسانه ي مردم شده ام

اي سکوت اي مادر فريادها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
تا در آغوش تو راهي داشتم
چون شراب کهنه شعرم تازه بود

در پناهت برگ و بال من شکفت
تا مرا بردي به شهر يادها
تا در آغوش تو راهي داشتم
چون شراب کهنه شعرم تازه بود

من سکوت خويش را گم کرده ام
گم شدم در اين هياهو گم شده ام
من که خود افسانه مي پرداختم
عاقبت افسانهء مردم شده ام

لینک
   من شكستم در خود   

من شكستم در خود
من نشستم در خويش
ليك هرگز نگذشتم از
 پل
 كه ز رگ هاي رنگين بسته ست كنون
بر دو سوي رود آسودن
 باورن كن نگذشتم از پل
 غرق يكباره شدم
من فرو رفتم
 در حركت دستان تو
 من فرو رفتم
در هر قدمت ، در ميدان
من نگفتم به ذوالكتاف سلام
 شانه ات بوسيدم
تا تو از اين همه ناهمواري
به ديار پاكي راه بري
كه در آن يكساني پيروزست
من شكستم در خود
من نشستم در خويش
                                                          خسرو گلسرخی

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ماهی آب دارد
ماهی دريا دارد
ماهی صياد دارد

ماهی قربانگاه دارد

دريغا دريغا ماهی گورستان ندارد

لینک
   عشق   

عشق به جنگ می ماند آغاز کردنش ساده و پايان دادنش دشوار

لینک
   دلم می خواد باهم باشيم مثل گذشته های دور يکی باشيم   

دلم می خواد بهار بياد
شکوفه ها به بار بياد

تو اين ديار غم نباشه مهر و صفا، تو هيچ دلی کم نباشه
دلم می خواد باهم باشيم مثل گذشته های دور يکی باشيم ، رها باشيم
رها باشيم .....

دلم می خواد کينه ها از دلم بره
عشق بياد به ديدنم ظلم بره ستم بره
ستم بره ...

دلم می خواد توی رگم به جای خون مهر تو بود
توی دل پر تپشم تصويری از روی تو بود
دلم می خواد با هر نفس اسمتو فرياد می زدم

 

لینک
   سکوت و عشق   

دوست داشتن هميشه گفتني نيست گاه نگاه است و سکوت

نشود فاش کسی انچه ميان ِمن و توست
تا  اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن  با  لب خاموش  سخن  ميگويم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس  مرد ره عشق  نديد
حاليا چشم جهانی  نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل  ما  کس نرسيد
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
گو بهار ِدل و جان باش و خزان باش ،ارنه
ای بسا باغ وبهاران که خزان من وتوست
اين همه قصه فردوس و تمنای  بهشت
گفت وگويی وخيالی زجهان من وتوست
نقش ما  گو ننگارند به  ديباچه  عقل
هر کجا نامه عشق است نشان من توست
سايه از آتشکده ماست فروغ مه و مهر
وه ازين آتش روشن که به جان من و توست

لینک
   سياه چاله ی سوم   

زمين اينجا سخت، سفت است و گام برداشتن برايم دشوار نمی دانم که اين جاذبه ی اين سرزمين است يا وزنه ای از گناه است که مرا محبوس کرده حتی تنفس اين هوای مسموم را برايم سخت کرده ؛ تنها چيزی که می بينم لجن زار الکل است که وجود انسان را به قعر تاريکی خودش می برد نه پرنده ای در آسمان سياه  و نه پروانه ای بر اين سرزمين می بينم حتی دلم برای جغد ها تنگ شده ؛ گويی پريدن افسانه گشته. شايد به خاطر جاذبه اين سرزمين سرد است که روح مفاهيم، اينگونه از دست رفته اند . زندگي، نور، خنده، رابطه و عشق همگی به خود مفهوم سرما گرفته اند : عشق سرد رابطه سرد و حتی خنده ی سرد! حتی ابعاد در اينجا گونه ی ديگريست  گويا تنها واژه های به جا مانده از هويت من سرماست و جاذبه

خورشيد توهمی بيش نيست و سرما در همه جا رسوخ کرده و جاذبه روح عريان آدمی را می خورد؛زمان ديگر واژه ای بی معنيست گويا من محکوم به تبعيد به اين سياه چاله ام !

جاذبه هر چه که داشتم را از من گرفت حتی روح، صدا و نور قلبم را ديگر نمی دانم که آيا من هستم يا من هم يک تاريکی گنگ گشته ام ؛

لینک