مرا به عمق مرداب خستگی مکش   

ای عشق

مرا به بازی حقير شکست خوردگی مکش

ای عشق

مرا به عمق مرداب خستگی مکش

لینک
   يك گام دور گشتي و نزديك تر شدي   
اي دوست عشق را مشكن حيف از اوست ، دوست اين شيشه را به سنگ مزن عمر من در اوست
بار نخست نيست كه با بار شيشه عشق از سنگلاخ مي گذرد ، پس چه هاي و هوست ؟
تاري ز طره دادي امانت مرا شبي يعني طناب دار تو زين رشته هاي موست
يك گام دور گشتي و نزديك تر شدي عشق است و هيچ سوي غريبش هزار سوست
سرگشته چون من و تو در آيا و كاشكي صد پي خجسته گمشده ي اين هزار توست
ماهي شدن به هيچ نيرزد نهنگ باش بگريز از اين حقارت آرامشي كه جوست
با گردباد باش كه تا آسمان روي بالا پسند نيست نسيمي كه هر زه پوست
مرداب و صلح كاذب او ،غير مرگ نيست خيزاب زندگي است همه گرچه تندخوست
با ديرو دوري از سفرش دل نمي كند مرغي كه آستانه ي سيمرغش آرزوست
تا همدم كسي نشود دم نمي زند ني ، كش هزار زمزمه پرداز در گلوست

حسين منزوی

لینک
   از عشق حذر کن   

از عشق حذر کن

نه ليلی باش نه عاشق شو

نه معشوق و نه ديوانه

لینک
   هوالحق   

هر گاه سخن از علي در ميان است، زبان از گويش
قلم از نگارش
و دل از پرستش باز مي ماند .
او بر خلاف نوابغ و انديشمندان ديگر که
اگر نابغه اند ، مرد کار نيستند
و اگر مرد کارند ،‌مرد انديشه و فهم نيستند
و اگر هر دو هستند ، مرد شمشير و جهاد نيستند
و اگر هر سه هستند ، مرد پارسايي و پاکدامني نيستند
و اگر هر چهار هستند ، مرد عشق و احساس و لطافت روح نيستند
و اگر همه هستند ، خدا نمي شناسند؛
او مردي ست در همه ابعاد انساني !

لینک
   هر کسی خواست حضرت مريم شود ، نشد!   

کوشيده که خوابهای قشنگی که ديده بود در خاطراتش دوباره مجسم شود، نشد!
انواع سيبهای زمين را گناه کرد تا بلکه مستحق جهنم شود، نشد !

اوچند هفته پيش خودش را به دار زد می خواست از ميان شما کم شود، نشد !
اين روز های برای مسيحی که مرده است هر کسی خواست حضرت مريم شود ، نشد!

atous_e

لینک
   کاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود   
آسمان آبي تر
آب آبي تر
من درايوانم رعنا سر حوض
رخت مي شويد رعنا
برگ ها مي ريزد
مادرم صبحي مي گفت :‌ موسم دلگيري است
من به او گفتم : زندگاني سيبي است ‚ گاز بايد زد با پوست
زن همسايه در پنجره اش تور مي بافد مي خواند
من ودا مي خوانم گاهي نيز
طرح مي ريزم سنگي ‚ مرغي ‚ ابري
آفتابي يكدست
سارها آمده اند
تازه لادن ها پيدا شده اند
من اناري را مي كنم دانه به دل مي گويم
خوب بود اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود
مي پرد در چشمم آب انار : اشك مي ريزم

مادرم مي خندد
رعنا هم

 
لینک
   کار بی چرا   

کار بی چرا
عشق تنها کار بی چرای عالم است
چه آفرینش بدان پایان می گیرد .
معشوق من چنان لطیف است
که خود را به (( بودن )) نیالوده است
که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد
نه معشوق من بود .

دکتر علی شريعتی

گنجی بیهوش شد

لینک
   ای عشق ، در تو عاشقيت نيست   

همه
لرزش دست و دلم
از آن بود
كه عشق پناهي گردد
پروازي نه گريز گاهي گردد
آي عشق آي عشق
چهره آبيت پيدا نيست
و خنكاي مرهمي بر شعله زخمي
نه شور شعله بر سرماي درون
آي عشق آي عشق
 چهره سرخت پيدا نيست
غبار تيره تسكيني بر حضور وهن
و دنج رهايي بر گزير حضور
ساهي بر آرامش آبي و سبزه برگچه بر ارغوان
آي عشق آي عشق
رنگ آشنايت
پيدا نيست

احمد شاملو

ای عشق ساحل آرام تو هميشه بارانی ست

لینک
   تلاش بيهوده   

يك قدم به سوي آبادي
صد قدم به سوي ويراني
زندگي‌ام پر از اين لحظه‌هاست
و من اسير اين لحظه‌ها

لحظه‌هاي هيچ
لحظه هاي پوچ
لحظه‌هايي كه مرا از دست زندگي گرفتند
و به مرداب فريب بردند
چيزي به فرو رفتنم نمانده
چيزي به تمام‌شدنم نمانده
در سايه سنگيني كه بر روي زندگي‌ام افتاده
وزش نابودي را مي‌بينم
و از نزديك دستها
صداي طبل بيهودگي را مي‌شنوم
كه با طپش قلب من مي‌آميزد
و در اين آميزش حسي هست
قديمي و آشنا
حس تنهايي و غربت و انتظار

حس تنهايي و غربت و انتظار
اين وزش نابودي است يا ضربان قلب وحشت
كه بر سقف زندگي‌ام مي‌وزد
چيزي به فرو رفتنم نمانده
چيزي به تمام شدنم نمانده

تلاش بيهوده اي است تو را از خود داشتن
تلاشي بيهوده
مثل دست و پا زدن در مرداب
مثل بيداري بعد از مرگ

تلاشي بيهوده مثل رو بوسي ماه با خورشيد
مثل فشردن دستهاي روشنايي
تلاش بيهوده‌اي است تو را از خود داشتن
تلاشي بيهوده

من در نهايت حوصله نشسته‌ام
تا تو به خود آيي و مرا طلب كني
جستجو كن مرا جستجو كن مرا
كه من در يك قدمي تو ايستاده‌ام
و گم نيستم

نگاه كن از وراي نيستي
تا نبض هستي
در كنار تو ايستاده‌ام
نگاه كن

نگاه كن از آن سوي سرزمين نامعلوم
تا اين سوي دشت آشكار
در كنار تو ايستاده‌ام
نگاه كن

به كجا مي‌روي
به كجا مي‌روي
كه در انتهاي راه كسي جز من در انتظارت نيست

نگاه كن
از وراي نيستي
تا نبض هستي
در كنار تو ايستاده‌ام
از آن سوي سرزمين نامعلوم
تا اين سوي دشت آشكار
در كنار تو ايستاده‌ام
سبز و سرشار
در كنار تو ايستاده‌ام
و سايه‌اي نيستم از خاطري دور
به كجا مي‌روي

تمام شب
در انتظار طلوع خورشيد
ذرات تاريكي را شمردم
تمام شب
تمام شب
در انتظار طلوع خورشيد نشسته‌ام
تا به من بگويد
با عشق تو چه بايد كرد
و بهاي با تو بودن چيست
كه دل بريدن جواب حل اين معما نمي‌باشد
و از خود گذشتن اتفاق ديرينه‌اي است

تلاش بيهوده‌اي است تو را از خود داشتن
تلاش بيهوده

فتيه عامری

عزيزم تولدت مبارک

لینک