بدون رنگ   
همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد
لینک
   خيال خوبی ها   
خیلی سخته برام از کنار دخترک فالفروش رد شم و چشمام ببندم
احساس عجز و ناراحتی تمام وجودمو گرفته
چه کار می تونم بکنم
چه جوری میشه چشماها رو بست کودکی که توی مترو کیسه زباله می فروشه رو ندید بچه ای شاید به زور سنش از انگشتای یه دست تجاوز کنه
حورد شدن پسرکی رو دید که خواهرش بزرگترشو در حال تن فروشی کنار خیابون می بینه
پیر زنی رو که با ادعای داشتن فرزند یتیم داره گدایی می کنه و حتی توان ایستادن رو پاهاشو نداره
آه فقط همین
کیست که بتواند آتش بر کف دست نهد
وبا یاد کوه های پر برف قفقاز خود را سرگرم کند؟
یا تیع تیز گرسنگی را با یاد سفره های رنگارنگ کند کند!
یا برهنه در برف دیماه فرو غلتدو به آفتاب تموز بیاندیشد...!
نه هیچکس!...هیچکس چنین خطری را
به چنان خاطره ای تاب نیاورد.از آنکه خیال خوبی ها
درمان بدیها نیست بلکه صد چندان
به زشتی آن می افزاید.
لینک
   ببخشيد   

اگه ماه من تو شبهات ندرخشید
ببخشید
اگه دست حادثه خونرو پاشید
ببخشید
اگه تو مسیر جاده خسته کردم لحظه هاتو
آخر جاده رسید ، خسته نباشی
ببخشید
اگه آفتابی نبودم توی خاکستری باور و تردید

بی گناهم ، از دیار خیس بارانم نه از دیار خورشید
ببخشید ،ببخشید ،ببخشید

لینک
   ياد تو   
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود

از دماغ من سرگشته خيال دهنت
به جفاي فلک و غصه دوران نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند
تا ابد سر نکشد و از سر پيمان نرود

هر چه جز بار غمت بر دل مسکين من است
برود از دل من و از دل من آن نرود

آن چنان مهر توام در دل و جان جاي گرفت
که اگر سر برود از دل و از جان نرود

گر رود از پي خوبان دل من معذور است
درد دارد چه کند کز پي درمان نرود

هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان
دل به خوبان ندهد و از پي ايشان نرود
لینک
   سايبانی   

سروی و بیدی بر لب جویی گرم سخن بودند
بی خبر از خود هر چه تو گویی چون دل من بودند
سرو خودآرا مست و طرب زا بر سر ناز آمد
بید کهن را دید و بگفتا کز تو چه باز آمد
من که تو بینی سرکش و سبزم
شاهد گلشن ایجادم
مست غرورم و آزادم من
کرده به قامت شور قیامت پیکر خرم و آزادم
غرق سرورم و دلشادم من
آسیب خزان هرگز کی برگ و برم ریزد
گر برف زمستانها یکجا بسرم ریزد

چون پیری که دهد پندی به سخن بید آمد
من آشفته سر ای جوان جهان دیده ام
ز من بشنو که دلسردی خزان دیده ام
ز گشت زمان چه دانی؟
ترا هرگز کسی سایه ای نبیند به بر
که بگذارد خسی یا گلی در آن سایه سر
چه حاصل ز سر گرانی؟
اگر افتاده حالم و گر بشکسته بالم
همین بس مرا که هر کس مرا
بخواند به سایبانی

معینی کرمانشاهی

لینک
   اون منم   

کی برات قصه می گه                              شبا که خوابت نمی ره
کیه پا به پات می آد                                 وقتی که بارون می گیره
کیه وقتی تشنته                                     تو آبرو بلوا می کنه
اگه یه جرعه بخوای                                 کویر رو دریا می کنه
یه شب موی تو رو                                   به صد تا مهتاب نمی ده
خودش می سوزه                                   ولی تن به سایه وآب نمی ده

اون منم که عاشقونه شعر چشمات و می گفتم

لینک
   غسل تعميد   
مرا در تنش غسل تعمید داد
به من اسم شب ، اسم خورشید داد
برای تمام نفس های من شعر گفت
مرا از ته خاک بیدار کرد
مرا شست و شو داد ، آغاز کرد
مرا خط به خط خواند ، تکرار کرد
شکار همه لحظه ها را به من یاد داد
: برای من از شاخه برگی جدا کرد و گفت
جنگل شوشاعر
من از ارتفاع تر کاغذ و جوهر و عشق جاری شدم
شبی کفشم از گنگ ، تر شد
به من یاد داد ارتفاع تر گنگ را در ته خواب گنگ سفر گم کنم
به من گفت : گم باش و پیدا که از سایه ها آفتابی تری
من و سایه را دوخت بر لاله
با لایه های گلایه
من وسایه را برد تا پشت رمز و کنایه
من و سایه را برد تا آفتابی ترین من
مرا در نفس های خود شیر داد
مرا در تنش غسل تعمید داد
به من اسم شب ، اسم خورشید داد

(شهریار قنبری)
لینک
   احساس   

از اینکه احساسم را اعتراف کنم می ترسم

می ترسم تو را از دست بدهم

لینک

   اميد   

برنده یا بازنده

همه ی ما یکسانیم

امید همچون شعله ای بی پایان می سوزد

و ما نگهبان این شعله ایم

لینک