فرسودگی   
افسوس که بی فایده فرسوده شدیم
وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم
دردا و ندامتا که تا چشم زدیم
نابوده به کام خویش نابوده شدیم
 
لینک
   "به رنگ صحرا"؛ بربط   

در افق رنگ سرخ ،مرز ميان خورشيد و خاك نرم صحراست. مردان صحرايي بران ميشوند پيش ازانكه در مسيرصحرا قرارگيرند حجت را بر حنايي تمام كنند.لذا هريك دست به سازخويش مي برند وهرانچه گفتني است بازمي گويند. حنايي در مي يابد راهي پر مخاطره درپيش دارد،اما اوتصميم خود راگرفته است پس عزمش را به گوش پيرو مريدان ميرساند: بلبل بخت من امروز به بار امده بود كه مرا ان گل رعنا به كنار امده بود مردان پيش ميروند و حنايي اطمينان دارد درپناه ايمان چنين مرداني هرگز اسيب نخواهد ديد.پس بي پروا انديشه اش رافراسوي مرزهاي مادي تن خويش گسيل ميدارد:

دلم ميل گل باغ تو داره سراسر سينه ام داغ تو داره
بت من كعبه من قبله من توئي هرسو نظر سوي تو داره

او اين كلام را هربار خطاب به يكي ازمردان بيان ميكند وهريك از انها به زبان خود با او همدرد ميشود.اين همدردي انها را در يكزمان به درك احساسي مشترك منتهي ميكند.انها كه صحرا را پيش روي خود دارند،دربكارت لحظه ها معشوق را تجسم ميكنند و پركرشمه نواي طنازي وغمازي سر ميدهند.حنايي بيخود از خود بانگ برميدارد: السلام اي شاخه سرو گل ريحان من السلام اي يار شيرين دلبر جانان من تا به روي وموي تو دل بسته ام اي نازنين تيرباران كرده مژگانت به دل سلطان من مريدان مي خوانند: جان من سلطان من حنايي از حال زار خود مي گويد: رنگ زردم را ببين برگ خزان را ياد كن با بزرگان كم نشين افتادگان را ياد كن مرغ صياد توام افتاده ام در دام تو يا بكش يا دانه ده يا از قفس ازاد كن خلوص كلام حنايي مردان را متاثر ميكند،يكصدا ميگويند: از قفس ازاد كن به امر پير مريدان با دختر جوان همراه ميشوند لكن مريد كمانچه كش چنان سرخوش است كه حال خود نميداند و پير رخصت ميدهد تا مريد چندي درخود باشد.لحظاتي بعد پير رندانه او را به جمع باز مي خواند.  ابر اگر از قبله ايد سبزه باران ميشود شاه اگر عادل نباشد ملك ويران ميشود .

بناگاه بانگ پير طنين انداز ميشود. بانگي كه در عمق جان نفوذ ميكند:
يك نصيحت با تو ميگويم به كس ظاهرمگو وحنايي ادامه ميدهد: خانه نزديك دريا زود ويران ميشود صدايشان به نرمي همپوشان ميشود وتكرار مي كنند: ابر اگر از قبله ايد... (فيد اوت)

 سعیده قاضی

لینک