مجال بی رحمانه اندک بود و
واقعه سخت نامنتظر
از بهار
حظ تماشایی نچشیدیم
که قفس
باغ را پژمرده می کند
از آفتاب و نفس
چنان بریده خواهم شد
که لب از بوسه ناسیراب
برهنه
بگو برهنه به خاکم کنند
سراپا برهنه
بدان کونه که عشق را نماز می بریم ،-
که بی شائبه ی حجابی
با خاک آمیختن می خواهم

شاملو

لینک
   من و خاک   

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخيز و به جام باده کن عهد درست

کاين سبزه که امروز تماشاگه تست
فردا همه از خاک تو برخواهد رست

لینک