کاش کسی توی قصه ها از عاشقی تن نمی زد   

کاش داش آکل با زخم تیغ تو بسترش جون نمی داد

قصه نویس قصمون رو با گریه پایون نمی داد

لینک

   ميعاد در لجن   

 طنین شیون مردان به خونمی آلاید
 شب شکوه ستوه
 شب تفاهم نیست
 شب است و گرداب است
کلید صبح میان عمیق مرداب است
 شب لجن زده ایست
کسی نمی شنود
تو هم نمی شنوی
 تویی که سنگ صبوری را
 چو سکه در ته مرداب شب رها کردی
فضای سینه عفن چون عمیق گنداب است
شب شکوه ستوه
 سخن مباش چو باران
که نیست تشنه لبی
سخی مباش و مبار
 شب شکوه و ستوه
 سخی مباش چو باران
 که نیست تشنه لبی
سخی مباش و مبار
 که در میان لبان شط چرک و خون جاری ست
 شب شکوه و ستوه
 شبی که تار بافتی و پود
 شبی که پود بافتی و تار
 شبی که رشته ، رشته در این تنگنای دام بستی و رفتی
امیر پیله ی شب عنکبوت دوداندود
 طنین گریه مردی سکوت را بوسید
 و قشر طلمت درهم فشرده را پوسید
شب جدایی هاست
 شب رهایی هاست

نصرت رحمانی

لینک
   لاف عشق   
در نظربازی ما بی​خبران حیرانند                      من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
 عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی                      عشق داند که در این دایره سرگردانند
جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست                ماه و خورشید همین آینه می​گردانند
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا            ما همه بنده و این قوم خداوندانند
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم              آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند       
وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد              که در آن آینه صاحب نظران حیرانند
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ              عشقبازان چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار                     ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد                   عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد               دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان               بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند
لینک
   عشق   
یکی دیوانه ای آتش بر افروخت
در آن هنگامه جان خویش را سوخت
همه خکسترش را باد می برد
 وجودش را جهان از یاد می برد
تو همچون آتشی ای عشق جانسوز
من آن دیوانه مرد آتش افروز
من آن دیوانه آتش پرستم
در این آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش به عود استخوانم
که بوی عشق برخیزد ز جانم
خوشم با این چنین دیوانگی ها
که می خندم به آن فرزانگی
به غیر از مردن و از یاد رفتن
غباری گشتن و بر باد رفتن
 در این عالم سرانجامی نداریم
 چه فرجامی ؟ که فرجامی نداریم
لهیبی همچو آه تیره روزان
بساز ای عشق و جانم را بسوزان
بیا آتش بزن خکسترم کن
مسم در بوته هستیی زرم کن
لینک
   صدايم کن   

مرا ، آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایت
 مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش هایت
 مرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزم
 مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت
مرا روی بدان و یاری ام کن تا در آویزم
 به شوق جذبه وارت تا فرو ریزم به دریایت
 کمک کن یک شبح باشم مه آلود و گم اندرگم
 کنار سایه ی قندیل ها در غار رؤیایت
 خیالی ، وعده ای ،‌وهمی ، امیدی ،‌مژده ای ،‌یادی
 به هر نامه که خوش داری تو ،‌ بارم ده به دنیایت
 اگر باید زنی همچون زنان قصه ها باشی
 نه عذرا را دوستت دارم نه شیرین و نه لیلایت
 که من با پکبازی های ویس و شور رودابه
خوشت می دارم و دیوانگی های زلیخایت
 اگر در من هنوز آلایشی از مار می بینی
 کمک کن تا از این پیروزتر باشم در اغوایت
 کمک کن مثل ابلیسی که آتشوار می تازد
 شبیخون آورم یک روز یا یک شب به پروایت
 کمک کن تا به دستی سیب و دستی خوشه ی گندم
رسیدن را و چیدن را بیاموزم به حوایت
 مرا آن نیمه ی دیگر بدان آن روح سرگردان
 که کامل می شود با نیمه ی خود ، روح تنهایت

حسین منزوی

لینک
   مهاجر   
این پرنده مهاجر
همیشه عاشق پرواز
حالا با بالی شکسته
میخونه چه غمگین آواز
توی یک هجرت جمعی
دست بیرحمه صیاد
اونو از جفتش جدا کرد
با تنهایی آشنا کرد
نجوای دو جفت عاشق
روی شاخه های تنها
شعری عاشقانه بود
صدای قشنگ بالش
تو فضای بی کرانه
بهترین ترانه بود
حالا تنها حالا خسته
با دلی از غم شکسته
بی صدا تر از همیشه
با خودش تنها نشسته
با صدای غم گرفتش
شعر تنهایی میخونه
سوز غمگین صداشو
اونی که تنهاست میدونه
لینک