دختر جام   

همچون ونوس کز صدفی سر برون کشید
 دامن کشان ز جام شرابم برآمدی
یک لحظه چون حباب شراب آمدی به رقص
 و آنگاه کف زنان به لب ساغر آمدی
آن شب ، اتاق من به مثل جام باده
نور چراغ من به مثل رنگ باده داشت
 درهای بسته چون دو لب ناگشوده بود
رخسار پرده آن همه چشم گشاده داشت
من همچو موجی آمدم و خواندمت به رقص
اما تو چون حباب ، سراپا شدی نگاه
 چشمان نیم خفته ی تو چون صدف شکفت
اشکی در آن نشست ز اندیشه ی گناه
 گفتم : نگاه کن
این در گشوده شد
این در که پلک چشم تو باشد ، گشوده شد
.............
حرفم ز بیم پرده دری ناتمام ماند
 می ماند و جام ماند
در باز شد خموش و ، تو بی هیچ گفتگو
آرام و پر غرور ، به سویش روان شدی
 چون یونسی که در دل ماهی فروخزید
 بار دگر ، به جام شرابم نهان شدی
 اینک تو رفته ای
افسوس ، با تو رفت مرا آنچه مانده بود
افسوس ، با تو رفت
دیگر کسی نماند که اندوه عشق او
 دمساز من شود
 دیگر کسی نماند که یاد عزیز او
در این سکوت سرد ، همآواز من شود
افسوس ، با تو رفت
افسوس ، با تو رفت مرا آنچه مانده بود

نادر نادر پور

لینک
   دوباره عشق - دو باره .....   

دوباره عشق دوباره هوا دوباره نفس
 دوباره عشق دوباره هوی دوباره هوس
دوباره ختم زمستان دوباره فتح بهار
 دوباره باغ من و فصل تو نسیم نفس
دوباره باد بهاری - همان نه گرم و نه سرد
 دوباره آن وزش میخوش آن نسیم ملس
 دوباره مزمزه ای از شراب کهنه ی عشق
دوباره جامی از آن تند تلخواره ی گس
دوباره همسفری با تو تا حوالی وصل
دوباره طنطنه ی کاروان طنین جرس
نگویمت که بیامیز با من اما ‏ ، آه
بعید تر منشین از حدود زمزمه رس
که با تو حرف نگفته بسی به دل دارم
که یا بسامدش این عمرها نیاید بس
کبوترم به تکاپوی شاخه ای زیتون
 قیاس من نه به سیمرغ می رسد نه مگس
برای یاختن آن به راه آزادی است
 اگر نکوفته ام سر به میله های قفس

حسین منزوی

لینک
   ای عشق چيزی بگو   

آن که مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم
خنياگر غمگيني‌ست
که آوازش را از دست داده است.

اي کاش عشق را
زبان سخن بود

هزار کاکلي‌ي شاد
در چشمان توست
هزار قناري‌ي خاموش
در گلوي من.

عشق را
اي کاش زبان سخن بود

آن که مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم
دل اندُه‌گين ِشبي‌ست
که مهتاب‌اش را مي‌جويد.

اي کاش عشق را
زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره‌ي گريان
در تمناي من.

عشق را
اي کاش زبان سخن بود.


بيتوته‌ي کوتاهي‌ست جهان
در فاصله‌ي گناه و دوزخ
خورشيد
هم‌چون دشنامي برمي‌آيد
و روز
شرم‌ساري جبران‌ناپذيري‌ست.

آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزي بگوي

درخت،
جهل معصيت‌بار نياکان است
و نسيم
وسوسه‌ئي‌ست نابه‌کار.
مهتاب پائيزي
کفري‌ست که جهان را مي‌آلايد.

چيزي بگوي
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزي بگوي

هر دريچه‌ي ِ نغز
بر چشم‌انداز عقوبتي مي‌گشايد.

عشق
رطوبت چندش‌انگيز پلشتي‌ست
و آسمان
سرپناهي
تا به خاک بنشيني و
بر سرنوشت خويش
گريه ساز کني.

آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزي بگوي،
هر چه باشد

چشمه‌ها
از تابوت مي‌جوشند
و سوگ‌واران ژوليده آب‌ْروي جهان‌اند.
عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمندتران‌اند.

خامُش منشين
خدا را
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
چيزي بگوي

شاملو

لینک
   گیلاس ها و گنجشک ها   

میان امشب و فرداست
 ساعتی دیگر
 که سایه ی او پنجره ی کوچک سپیده دمان را
 آفتاب می کند
 شادا که پگاهگاه
 خانه
 باغ آلبالوست
گلهای آتشی که زمستان را
 آب می کند
 پیشواز گنجشک ها را
 برخیز و از پنجره
 خم
شو
پس شکیبا باش شاعر عاشق !
 که زوداش خواهی دید
 و در آن دوردست
 مرگ پیر را نیز
 که به دنبال پاییز می گردد ...
 زیبا باش عاشق شاعر !
 که از واپسین بیابان
 تا آخرین خیابان
 زندگی جوان توست
 که می آید
 با گیلاس ها و گنجشک ها

محمد حقوقی

لینک
   سیب افلاطون !   
وقت ِ جان دادن ، فلاطون را به دست
بود سیبی سرخ و ، آن فرزانه مست !
چون ، به مغز اندر کشیدی ، بوی او
شادمان گشتی ، رخ دلجوی ِ او
گفت یاری " با هزاران شرم و پاس " 
ای دلت ، از تاب ِ مردن ، در هراس
نافه بویی ، اینچنین بی شاخ و برگ
کی تو را غافل کند ، از یاد مرگ ؟
گفت : ای یار ِ خوش ِ بیهوده گو
" زنده " کی گردد ، به مردن ، روبرو ؟
جا ، که او باشد ، نباشد جای ِ من
ورمنم ، کو مرگ ِ دهشت زای ِ من ؟
بود ِ این یک ، تا نبود ِ آن یک است
آنچه گفتم ، نزد ِ دانا ، بی شک است
مرگ ما ، بر ما ، نیابد چیرگی
ورنه ، خود روزی بود ، در تیرگی!
گر سخن ، بی پرده تر خواهی به جد
ضد ، نبیند تا قیامت ، روی ِ ضد !
خنده بر لب ، مرد و ، وارست آن نکو
سیب او ، غلتان ، کنار ِ دست او !
زندگی ، بر زندگان ، بار است و بس
مرگ ِ ما ، آن سوی ِ دیوار است و بس !

فریدون توللی

لینک
   عشق من عاشقم باش   

تو غربتی که سرده تمام روز و شبهاش
غریبه از من و ما . عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش. که تن به شب نبازم
با غربت من بساز .تا با خودم بسازم
عشق من عاشقم باش. عشق من عاشقم باش
تو خواب عاشقا رو تعبیر تازه کردی
کهنه حدیث عشق و تفسیر تازه کردی
گفتی که از تو گفتن یعنی نفس کشیدن
از خود گذشتن من یعنی به تو رسیدن
قلبم و عادت بده به عاشقانه مردن
از عشق زنده بودن . از عشق جون سپردن
وقتی که هق هق عشق . زجهء احتیاجه
سر جنون سلامت که بهترین علاجه
عشق من عاشقم باش .عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش .عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش اگر چه مهلتی نیست
برای با تو بودن اگر چه فرصتی نیست
عشق من عاشقم باش . نذار بیفتم از پا
بمون با من که بی تو نمی رسم به فردا
عشق من عاشقم باش .عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش .عشق من عاشقم باش

ايرج جنتی عطائی

لینک
   سقف مقوايی   
تو فکر یک سقف ام
یک سقف بی‌روزن،
یک سقف پابرجا،
محکم‌تر از آهن!

سقفی که تن‌پوش هراس ما باشه،
تو سردی شب‌ها لباس ما باشه.

سقفی اندازه‌ی قلب من و تو،
واسه لمس تپش دل‌واپسی،
برای شرم لطیف آینه‌ها،
واسه پیچیدن بوی اطلسی.

زیر این سقف با تو از گل، از شب و ستاره می‌گم،
از تو و از خواستن تو، می‌گم و دوباره می‌گم؛
زندگی‌مو زیر این سقف با تو اندازه می‌گیرم،
گم می‌شم تو معنی تو، معنی تازه می‌گیرم.

سقف‌مون، افسوس و افسوس، تن ابر آسمون ئه،
یه افق، یه بی‌نهایت، کم‌ترین فاصله‌مون ئه!

تو فکر یک سقف ام
یک سقف رویایی،
سقفی برای ما،
حتا مقوایی؛

تو فکر یک سقف ام
یک سقف بی‌روزن،
سقفی برای عشق،
برای تو با من!

سقفی اندازه‌ی قلب من و تو،
واسه لمس تپش دل‌واپسی،
برای شرم لطیف آینه‌ها،
واسه پیچیدن بوی اطلسی.

زیر این سقف، اگه باشه، می‌پیچه عطر تن تو،
لختی پنجره‌هاشو می‌پوشونه پیرهن تو!

زیر این سقف خوب ئه عطر خودفراموشی بپاشیم،
آخر قصه بخوابیم، اول ترانه پا شیم!

سقف‌مون، افسوس و افسوس، تن ابر آسمون ئه،
یه افق، یه بی‌نهایت، کم‌ترین فاصله‌مون ئه!

تو فکر یک سقف ام...
لینک