شیطنت عشق   

بگذار تا شیطنت عشق ،چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید. هرچند آن بجز معنی رنج و پریشانی نباشد. اما کوری را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن!

شریعتی

لینک
   عابر   

در تلاش شب که ابر تیره می بارد
روی دریای هراس انگیز
 
و ز فراز برج باراند از خلوت، مرغ باران می کشد فریاد خشم آمیز
 
و سرود سرد و پر توفان دریای حماسه خوان گرفته اوج
می زند بالای هر بام و سرائی موج
 
و عبوس ظلمت خیس شب مغموم
ثقل ناهنجار خود را بر سکوت بندر خاموش می ریزد، -
می کشد دیوانه واری
در چنین هنگامه
روی گام های کند و سنگینش
پیکری افسرده را خاموش.
 
مرغ باران می کشد فریاد دائم:
- عابر! ای عابر!
جامه ات خیس آمد از باران.
نیستت آهنگ خفتن
یا نشستن در بر یاران؟ ...
 
ابر می گرید
باد می گردد
و به زیر لب چنین می گوید عابر:
- آه!
رفته اند از من همه بیگانه خو بامن...
من به هذیان تب رؤیای خود دارم
گفت و گو با یار دیگر سان
کاین عطش جز با تلاش بوسه خونین او درمان نمی گیرد.

شاملو

لینک
   زيبايی   
زیبایی سخن در صداقت است نه در زیبایی کلام
لینک
   بازگشت   

درغروب رفتن تو خنده هايم را شکستم
من براي اولين بار اشکهايم را گسستم
زير باران جدايي تو برايم قصه خواندي
من برايت شعر گفتم در دلم اما تو ماندي
بي تو اي نا مهربانم دل به باران مي سپارم
من براي باز گشتت لحظه ها را مي شمارم

افسوس که بازگشتی نیست  یاد خنده ها ، اشکها ، قصه ها  ، شعر ها و شب بیداری ها بخیر

لینک
   ۱۸ تير سال هزار و سيصد و هشتاد و شش   

ریشه در خون دلم برده درختی که من است
 من که صد زخمم از این دست و تبرها به تن است
 ای غریبان سفر کرده ! کدامین غربت
 بدتر از غربت مردان وطن دروطن است ؟
چاه دیگر نه همان محرم اسرار علی
 چاه مرگی است که پنهان به ره تهمتن است
 این نه آب است روان پای درختان دیگر
 جو به جو خون شهیدان چمن در چمن است
 و آنچه در جنگل از اطلال و دمن می بینی
 مدفن آنهمه جان بر کف خونین کفن است
 بی نیازند ز غسل و کفن .اینان را غسل
 همه از خون و کفن ها همه از پیرهن است

حسین منزوی

لینک
   من شکستم   

داشتم آرشیومو مرور می کردم به تاریخ ۲۰ تیر ۱۳۸۴ رسیدم حیفم اومد دوباره این مطلب رو ننویسم

من شكستم در خود
من نشستم در خويش
ليك هرگز نگذشتم از
 پل
 كه ز رگ هاي رنگين بسته ست كنون
بر دو سوي رود آسودن
 باورم كن نگذشتم از پل
 غرق يكباره شدم
من فرو رفتم
 در حركت دستان تو
 من فرو رفتم
در هر قدمت ، در ميدان
من نگفتم به ذوالكتاف سلام
 شانه ات بوسيدم
تا تو از اين همه ناهمواري
به ديار پاكي راه بري
كه در آن يكساني پيروزست
من شكستم در خود
من نشستم در خويش
                                                          خسرو گلسرخی

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ماهی آب دارد
ماهی دريا دارد
ماهی صياد دارد

ماهی قربانگاه دارد

دريغا دريغا ماهی گورستان ندارد

لینک
   تنها   
جاده باریک صحرای بی آب و علف همه چیز را پشت سر می گذاشت ، پاهای لاغر و کبره بسته اش بر روی شنهای داغ گویی بر سبزه های بهاری بوسه می زند ، همه چیز برایش سراب بود و سراب ، حتی زندگی ، اما خود نمی دانست که می رود تا جفت خود بیابد ، شاید بند تنهایی را از هم پاره کند و پایان زندگی بی پایان خود را به اصطلاح ببیند و لمس کند ، ای کاش می دانست ، یعنی از کودکی می دانست ، اگر تنها آمد و در آخر کار تنها می رود ، در میانه راه به تنها نیاز دارد تا در پایان هادی خانه ابدیش باشند ، پس کلمه را آنچنان ندانسته آموخت که به جای واژه تنها ، تنها ماند.
لینک
   یار دبستانی من   
یار دبستانی من
با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما
بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو
رو تن این تخته سیاه
ترکه بیداد و ستم
مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما
هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب بد اگه بد
مرده دلای آدماش
دست من و تو باید این
پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو
درد ما رو چاره کنه
یار دبستانی من
با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما
بغض من و آه منی
لینک
   من هستم، تنها، خسته، خاموش   
خسته
شکسته و
دلبسته
من هستم
من هستم
من هستم
***
از این فریاد
تا آن فریاد
سکوتی نشسته است.

لب بسته
در دره های سکوت
سرگردانم.

من میدانم
من میدانم
من میدانم
***
جنبش شاخه ئی از جنگلی خبر می دهد
و رقص لرزان شمعی ناتوان
از سنگینی پا بر جای هزاران جار خاموش.

در خاموشی نشسته ام
خسته ام
درهم شکسته ام
من دلبسته ام.
لینک