زندانی   

دل وحشت زده در سينه من مي لرزيد
دست من ضربه به ديوار زندان كوبيد
آي همسايه زنداني من
 ضربه دست مرا پاسخ گوي
صربه دست مرا پاسخ نيست
 تا به كي بايد تنها تنها
 وندر اين زندان زيست
 ضربه هر چند به ديوار فرو كوبيدم
پاسخي نشنيدم
سال ها رفت كهمن
 كرده ام با غم تنهايي خو
 ديگر از پاسخ خود نوميدم
راستي هان
 چه صدايي آمد ؟
ضربه اي كوفت به ديواره زندان دستي ؟
 ضربه مي كوبد همسايه زنداني من
 پاسخي مي جويد
 ديده را مي بندم
در دل از وحشت تنهايي او مي خندم

حميد مصدق

۱۶ روز تا آزادی گنجی

لینک