خيال خوبی ها   
خیلی سخته برام از کنار دخترک فالفروش رد شم و چشمام ببندم
احساس عجز و ناراحتی تمام وجودمو گرفته
چه کار می تونم بکنم
چه جوری میشه چشماها رو بست کودکی که توی مترو کیسه زباله می فروشه رو ندید بچه ای شاید به زور سنش از انگشتای یه دست تجاوز کنه
حورد شدن پسرکی رو دید که خواهرش بزرگترشو در حال تن فروشی کنار خیابون می بینه
پیر زنی رو که با ادعای داشتن فرزند یتیم داره گدایی می کنه و حتی توان ایستادن رو پاهاشو نداره
آه فقط همین
کیست که بتواند آتش بر کف دست نهد
وبا یاد کوه های پر برف قفقاز خود را سرگرم کند؟
یا تیع تیز گرسنگی را با یاد سفره های رنگارنگ کند کند!
یا برهنه در برف دیماه فرو غلتدو به آفتاب تموز بیاندیشد...!
نه هیچکس!...هیچکس چنین خطری را
به چنان خاطره ای تاب نیاورد.از آنکه خیال خوبی ها
درمان بدیها نیست بلکه صد چندان
به زشتی آن می افزاید.
لینک