سیب افلاطون !   
وقت ِ جان دادن ، فلاطون را به دست
بود سیبی سرخ و ، آن فرزانه مست !
چون ، به مغز اندر کشیدی ، بوی او
شادمان گشتی ، رخ دلجوی ِ او
گفت یاری " با هزاران شرم و پاس " 
ای دلت ، از تاب ِ مردن ، در هراس
نافه بویی ، اینچنین بی شاخ و برگ
کی تو را غافل کند ، از یاد مرگ ؟
گفت : ای یار ِ خوش ِ بیهوده گو
" زنده " کی گردد ، به مردن ، روبرو ؟
جا ، که او باشد ، نباشد جای ِ من
ورمنم ، کو مرگ ِ دهشت زای ِ من ؟
بود ِ این یک ، تا نبود ِ آن یک است
آنچه گفتم ، نزد ِ دانا ، بی شک است
مرگ ما ، بر ما ، نیابد چیرگی
ورنه ، خود روزی بود ، در تیرگی!
گر سخن ، بی پرده تر خواهی به جد
ضد ، نبیند تا قیامت ، روی ِ ضد !
خنده بر لب ، مرد و ، وارست آن نکو
سیب او ، غلتان ، کنار ِ دست او !
زندگی ، بر زندگان ، بار است و بس
مرگ ِ ما ، آن سوی ِ دیوار است و بس !

فریدون توللی

لینک