تنها   
جاده باریک صحرای بی آب و علف همه چیز را پشت سر می گذاشت ، پاهای لاغر و کبره بسته اش بر روی شنهای داغ گویی بر سبزه های بهاری بوسه می زند ، همه چیز برایش سراب بود و سراب ، حتی زندگی ، اما خود نمی دانست که می رود تا جفت خود بیابد ، شاید بند تنهایی را از هم پاره کند و پایان زندگی بی پایان خود را به اصطلاح ببیند و لمس کند ، ای کاش می دانست ، یعنی از کودکی می دانست ، اگر تنها آمد و در آخر کار تنها می رود ، در میانه راه به تنها نیاز دارد تا در پایان هادی خانه ابدیش باشند ، پس کلمه را آنچنان ندانسته آموخت که به جای واژه تنها ، تنها ماند.
لینک