۱۸ تير سال هزار و سيصد و هشتاد و شش   

ریشه در خون دلم برده درختی که من است
 من که صد زخمم از این دست و تبرها به تن است
 ای غریبان سفر کرده ! کدامین غربت
 بدتر از غربت مردان وطن دروطن است ؟
چاه دیگر نه همان محرم اسرار علی
 چاه مرگی است که پنهان به ره تهمتن است
 این نه آب است روان پای درختان دیگر
 جو به جو خون شهیدان چمن در چمن است
 و آنچه در جنگل از اطلال و دمن می بینی
 مدفن آنهمه جان بر کف خونین کفن است
 بی نیازند ز غسل و کفن .اینان را غسل
 همه از خون و کفن ها همه از پیرهن است

حسین منزوی

لینک