ياد باد آنکه زما وقت سفر ياد نکرد   

ياد باد آنکه زما وقت سفر ياد نکرد

 به وداعی دل غمديده ما شاد نکرد

آری نازنين

روزگار غريبيست

وعشق را اينگونه زير پا لگد بايد کرد

 

گفتی بمون با من بمون
گفتم می مونم
گفتی با دلتنگی بخون
گفتم می خونم
گفتم که مست و عاشقم ، ديوونه ی تو
هر شب خرابم، کشته ی ميخونه ی تو
گفتی ببندم، عهد با ياد تو بستم
تاج غرورمو را به زير پات شکستم
گفتی که بايد عاشق و ديوونه باشم
چون ساقی هر شب ميکش ميخونه باشم
گفتی که بايد خاطرم شرط تو باشه
راه خيال خسته ام خط تو باشه
گفتی بر ياس تنت پيرهن بدوزم
چون شاپرک باشم که از عشقت بسوزم
گفتی که دستام بگير
گفتم می گيرم
گفتی که از عشقم بمير
گفتم ميميرم
گفتم و گريه کردم و پای تو ساختم
اين دل سر به راه رو آسون به تو باختم
گفتی بمون با من بمون
گفتم می مونم
گفتی با دلتنگی بخون
گفتم می خونم
چرا با اينکه می دونم خطا کرده
هنوز دلگرمه اميدم که برگرده
گفتم و گريه کردم و پای تو ساختم ......

سه شنبه ۲۷/۲/۸۴ يا حق

لینک