سونات پاييزی   

نوشته شده در چهارشنبه، 18 شهريور، 1383 ساعت 13:9 توسط   پری کوچک ...

به خودم چرا !
اما به تو  که نمی توانم
دروغ بگویم
میدانم برنمیگردی
می دانم که
چشمم به راه خنده های
تو خواهد خشکید
می دانم که
 در تابوت همین شعرها
خواهم خوابید
می دانم که
 خط پایان پرتگاه گریه ها
مرگ است
اما من هنوز زنده ام
شاید به مدد رؤیا
چرا به خودم دروغ نگویم
دلخوشی دنیای دو روزه
من بودن بی رؤیا را باور نمیکنم
باید فاتحه ی کسی را که
 رؤیا ندارد خواند
نگو که این همه مرده را نمی بینی
مرده هایی که راه میروند و نمیرسند
حرف میزنند ونمی گویند
می خوابند وخواب نمی بینند
می خواهند مرا هم مرده ببینند
مرا که زنده ام هنوز
شاید به مدد همین رؤیا
تازه فهمیدم که رؤیا
نام کوچک عشق است
و نام کوچک من هم
تازه غربت صدای فروغ را حس کردم
و غم و سادگی آن پری کوچک غمگین را
که شب از یک بوسه
می مرد و سحرگاه از یک
بوسه به دنیا می آمد
پس کنار خیال تو خواهم ماند
همه ی این جاده ها دروغ است
مگر فاصله ی من وتو
چیزی بیش از یک وجب غرور و
گلایه است؟!
پس از سقوط آخرین ستاره ام
آنقدر می میرم که دل تمام
مردگان این کرانه خنک شود!
و هر بار که چشمان تو
به صفحه های این دفتر سیاه
نگاهی بیندازد
زنده خواهم شد!
مانند همان پری کوچک که
هزاران بار مرد و باز هم
زنده خواهد شد...!

نوشته شده در چهارشنبه، 18 شهريور، 1383 ساعت 13:9 توسط پری کوچک ...

لینک