يه چند روزي مشکل داشتم نتونستم مطلب بذارم ولي نمودونم به من چي گذشت که اين چند روز اين شعر رو زمزمه مي کردم البته شعر کامل رو از وبلاگ دو بيتي برداشتم :

 اي گل تازه كه بويي زوفا نيسـت تــو را  خبـر از سرزنـش خـار جـفا نيسـت تــو را
 رحم بر بلبـل بي برگ نوا نيسـت تــو را  التفاتــي به اسيـران بـلا نيسـت تــو را
 ما اسير غم و اصـلا غم ما نيسـت تــو را  ما اسير غم خود رحـم چـرا نيسـت تــو را
 فارغ از عاشــق غمنـاك نمي بايـد بــود  جان من اين همـه بي بـاك نمي بايـد بـود
 همچو گل چند به روي همه خنــدان باشــي  همره غيـر بـه گـل گشتـه گلستـان باشــي
 هر زمـان با دگري دست به گريبان باشــي  زن نينديـش كـه از كـرده پشيمـان باشــي
جمــع ما جمــع نباشــد پريشـان باشــي يـاد حيـرانــي ما آيـي و حيـران باشــي
مـا نباشيــم كه باشد كه جفاي تو كشــد به جفا سـازد و صـد جـور براي تـو كشــد
شـب به كاشانــه ابيار نمي بـايد بــود غيــر را شمــع شـب تــار نمي بايد بـود
همه جا با مهم كس يـار نمي بـايد بــود يــار حــق يــار دل آزار نمي بايد بـود
تشنـــه خـون مــن زار نمي بـايد بــود تا به اين مرتبه خونخـوار نمي بايد بـود
من اگر كشتـه شـوم باعث بد نامي توســت موجــب شهـرت بي باكـي و خود كامـي توست
ديگـري جز تو مرا اين همـه آزار نكــرد آنچه كردي تو به من هيـچ ستمكـار نكــرد
هيچ سنگيـن دل بيدادگــر اين كار نكـرد اين ستم ها ديگـري با مـن بيمـار نكــرد
گـر از آزردن من هســت غرض مــردن مــن مـــردم آزار مكـــش از پـي آزردن مـــن
جان من سنگ دلي دل به تو دادن غلـط است بر سر راه تو چـون خـاك فتـادن غلـط است
چشم اميــد به روي تو گشــادن غلـط است روي پر گــرد به راه تو نهـادن غلـط است
رفتــن اولاسـت زكـوي تو ستادن غلـط است جـان شيريــن به قفـاي تو دادن غلـط است
تو نه آنـي كه غــم عاشــق زارت باشــم چـون شود خـاك بر آن خـاك هم گامـت باشم
مدتي هسـت كه حيرانـم و تدبيـري نيســت عاشـق بي سر و سامانــم و تدبيــري نيست
از غمت سر به گريبانم و تدبيـري نيســت خون دل رفتـه زدامانــم و تدبيــري نيست
از جفاي تو بدينسانـم و تدبيـري نيســت چـه توان كـرد پشيمانـم و تدبيــري نيست
شرح درماندگـي خـود به كه تقريــر كنـم عاجـزم چــاره من چيست چـه تدبيــري هست
نخـل نوخيــز گلستـان جهان بسيــار است گل اين باغ بسي سر به روان بسيـــار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسيــار است تـرك زريـــن مــوي ميــان بسيـــار است
با لب همچـو شكـر تنگ دهان بسيــار است نه كه غيرازتو جوان نيست جوان بسيار است
ديگـري اين همه بيـداد به عاشـق نكنــد قصـــه آزردن يـاران مـوافـــق نـكنـــد
مدتي شـد كــه در آزارم و مي دانــي تو به كمنــد تـو گـرفتـارم و مي دانــي تو
از غم عشـق تــو بيمارم و مي دانــي تو داغ عشق تو به جـان دارم و مي دانــي تو
خـون دل از شرر مي بارم و مي دانــي تو از بـراي تـو چنيـن زارم و مي دانــي تو
از زبــان تـو حـديثــي نشنـودم هرگــز از تــو شرمنــده يك حـرف نبـودم هرگــز
مكـن آن نـو كـه آزرده شــوم از خويــت دسـت بـر دل نهــم و پا بكشـم از كويــت
گوشه اي گيــرم و بعد نيايـم من سويــت نكنـــم بــار دگــر يـاد قد نـو جويــت
ديــده پـوشــم زتمـاشــاي رخ نيكويــت سخنـي گويــم و شرمنـده شــوم از رويــت
بشنو پند و مكـن قصــد دل آزرده خويــش ورنه بسيار پشيمـان شوي از كـرده خويــش
چند صبــح آيـم از خــاك درت شــام روم از سـر كـوي خـود كـام به نـاكـــام روم
صـد دعــا گـويـم آزرده به دشنــام روم از پيـت آيـم و بــا مـن نشــوي رام روم
دور دور از تـو من تيـره سرانجــام روم نبود زهـره كه همـراه تـو يـك گــام روم
كس چرا اين همه سنگين دل بد خـو باشــد جان مـن ايـن روش نيسـت كه نيكـو باشــد
پس چه با من نشوي يـار چـه مي پرهيــزي يـار شــو بـا من بيمـار چـه مي پرهيـزي
چيسـت مانــع زمـن زار چـه مي پرهيــزي بگشــاي لــعل شكـر بـار چـه مي پرهيـزي
حرف زن اي بت خونخـوار چـه مي پرهيــزي نه حديثــي كنـي از يـار چـه مي پرهيـزي
كه تـو را گفـت به ارباب وفا حـرف نـزن چين بر ابرو زن و يك بار به ما حرف نـزن
درد مــن كشتــه شمشيــر بلا مي دانـــد ســوز مـن سـوختـــه داغ جفـا مي دانــد
مسكنــم ساكــن صحــراي فنا مي دانـــد همــه كس حـال من بي سر و پـا مي دانــد
پاك بـازم همه كس تــور مرا مي دانـــد عاشقـي همچـو منـت فقــط خـدا مي دانــد
چاره من كـن گلــزار كه بيچــاره شــوم سـر خـود گيـرم از كـوي تـو آواره شــوم
از سر كـوي تو با ديـــده تو خواهم رفت چهـره آلـوده به خوناب جگـر خواهـم رفـت
تا نظر مي كني از پيش نظـــر خواهم رفت گـر نرفتـم زدرت شــام سحـر خواهـم رفـت
نه كه اين بار چو هر بار دگر خواهم رفت نيسـت بـاز آمدنـم باز اگـر خواهـم رفـت
چنــد در كـوي تو با خـاك برابـر باشـم چنــد پامـال جفــاي تـو ستمگــر باشــم
چند پيش تو به بذر از هـم كمتــر باشـم از تو چند دمي بـت بد كيـش مكـدر باشــم
مي روم مي روم تا به سجوديت ديگر باشـم باز اگر سجـده كنـم پيش تو كافـر باشــم
خود بگو كز تو كشـم ناز نقايـل تا كــي طاقتـم نيسـت از ايـن بيـش تحمـل تا كـي
بنده دامــن نسريــن تو را بنـده شــوم ابتــداي خــط مشكيـن تو را بنـده شــوم
چين بر ابرو زن كيـن تو را بنـده شــوم گره بر ابروي پر چيـن تو را بنـده شــوم
حرف ناگفتــن تسكيـن تو را بنـده شــوم طــرز مهجويــي آييـن تو را بنـده شــوم
به لع لع زكه اين قاعــده اندوختــه اي كيسـت استـاد تو اين را زكـه آموختـه اي
اين همه جور كه من از پـي هم مي بينــم زود خـود را به سـر كـوي عـدم مي بينــم
ديگران راحت و من اين همه غم مي بينــم همه كـس خـــرم و من درد سـرم مي بينــم
لطــف بسيـار طمع دارم و كـم مي بينــم هستـــم آزرده بـسيـــار ستـم مي بينــم
خـرده بر حـرف درشــت مـن آزرده مگيــر حـــرف آزرده درشـت نبــود خـرده مگيــر
آنچنـان باش كه من از تو شكايـت نكنــم از تو قطــع طمــع لطـف و عنايـت نكنــم
پيــش مــردم زجفــاي تو حكايـت نكنــم همــه جـا قصـــه درد تـو روايـت نكنــم
ديگر اين قصــه بـي حد و نهايـت نكنــم خويــش را شهـره هر شهـر و ولايـت نكنــم
خوش كن اي خاطر وحشي به نگاهي سهـل است

سوي تـو گوشـه چشمـي و نگاهـي سهـل اسـت


لینک