زندگی هوس يا تقدير   

نمی دانم خواستم يا نخواستم اما به سمتی  رفتم که آنچه ميلی به انجام شدنش نداشتم  پيش خواهد آمد برای من زياد فرقی نمی کند دير زمانيست که ميل من نه برای خويش بلکه برای ديگريست . انسان های بی گنه و گناه کارتری را نابود خواهی ساخت بی آنکه سعی کرده باشم که نابود سازم ولی وسوسه جام شوکرانيست نوشيدنی داستان ها تکرار خواهند شد و نقش ها، تکراری.
گويا اين تقدير است که قابيل، قابيل و هابيل، هابيل بماند و اين قابيل ها و هابيل ها بی آنکه خود خواسته باشند نقش خويش را بازی می کنند همجون بازيگری زبردست!
آری گويا زندگی چيزی جز هوس و تقدير نيست
تا ابد گرگ گرگ است و بره هوس
نمی دانم گرگ بودن گناه است يا بره بودن
و چرا قابيل ها می مانند

اميد دارم که ديگر مجبور نباشم باغچه همسايه را دوباره شخم زنم.
يا شاهد تکرار شدن داستان خلقت شوم .

بودن
يا نبودن...

بحث در اين نيست
وسوسه اين است.

شراب زهر آلوده به جام و
شمشير به زهر آب ديده
در كف دشمن.

همه چيزی
ا ز پيش
روشن است و حساب شده
و پرده
در لحظه معلوم
فرو خواهد افتاد.

پدرم مگر به باغ جتسماني خفته بود
كه نقش من ميراث اعتماد فريبكار اوست
وبستر فريب او
كامگاه عمويم!

من اين همه را
به ناگهان دريافتم،
با نيم نگاهی
از سر اتفاق
به نظاره گان تماشا

اگر اعتماد
چون شيطاني ديگر
اين قابيل ديگر را
به جتسماني ديگر
به بي خبري لا لا نگفته بود،
خدا را
خدا را !

چه فريبي اما،
چه فريبي!

كه آنكه از پس پرده نيمرنگ ظلمت به تماشا نشسته
از تمامي فاجعه
آگاه است
وغمنامه مرا
پيشاپيش
حرف به حرف
باز مي شناسد

در پس پرده نيمرنگ تاريكی
چشمها
نظاره درد مرا
سكه ها از سيم و زر پرداخته اند.

تا از طرح آزاد گريستن
در اختلال صدا و تنفس آن كس
كه متظاهرانه
در حقيقت به ترديد مي نگرد
لذتي به كف آرند.

از اينان مدد از چه خواهم، كه سرانجام
مرا و عموي مرا
به تساوی
در برابر خويش به كرنش مي خوانند،
هرچندرنج من ايشان را ندا در داده باشد كه ديگر

كلاديوس
نه نام عــّم
كه مفهومي است عام.

 وپرده...
در لحظه محتوم...

با اين همه
از آن زمان كه حقيقت
چون روح  سرگردان بي آرامي بر من آشكاره شد

و گند جهان
چون دود مشعلي در صحنه دروغين
منخرين مرا آزرد،
بحثي نه
كه وسوسه ئي است اين:

بودن
يا
نبودن.

لینک