سياه چاله ی سوم   

زمين اينجا سخت، سفت است و گام برداشتن برايم دشوار نمی دانم که اين جاذبه ی اين سرزمين است يا وزنه ای از گناه است که مرا محبوس کرده حتی تنفس اين هوای مسموم را برايم سخت کرده ؛ تنها چيزی که می بينم لجن زار الکل است که وجود انسان را به قعر تاريکی خودش می برد نه پرنده ای در آسمان سياه  و نه پروانه ای بر اين سرزمين می بينم حتی دلم برای جغد ها تنگ شده ؛ گويی پريدن افسانه گشته. شايد به خاطر جاذبه اين سرزمين سرد است که روح مفاهيم، اينگونه از دست رفته اند . زندگي، نور، خنده، رابطه و عشق همگی به خود مفهوم سرما گرفته اند : عشق سرد رابطه سرد و حتی خنده ی سرد! حتی ابعاد در اينجا گونه ی ديگريست  گويا تنها واژه های به جا مانده از هويت من سرماست و جاذبه

خورشيد توهمی بيش نيست و سرما در همه جا رسوخ کرده و جاذبه روح عريان آدمی را می خورد؛زمان ديگر واژه ای بی معنيست گويا من محکوم به تبعيد به اين سياه چاله ام !

جاذبه هر چه که داشتم را از من گرفت حتی روح، صدا و نور قلبم را ديگر نمی دانم که آيا من هستم يا من هم يک تاريکی گنگ گشته ام ؛

لینک