عرف   

 تو نمي داني من چه قدر دوست دارم بر خلاف مقررات و آداب و رسوم و بر خلاف قانون و افكار و عقايد مردم رفتار كنم ولي بندهايي بر پاي من هست كه مرا محدود مي كند روح من وجود من و اعمال من در چهار ديواري قوانين سست و بي معني اجتماعي محبوس مانده و من پيوسته فكر مي كنم كه هر طور شده بايد يك قدم از سطح عاديات بالاتر بگذارم من اين زندگي خسته كننده و پر از قيد و بند را دوست ندارم
تو لابد با فلسفه ي اگزيستانسياليست ها آشنا هستي اينها يك دسته ي جديدي هستند كه عقيده دارند هيچ چيز بدي در دنيا وجود ندارد هيچ چيز بد نيست و روي همين عقيده هر كار كه مي خواهند مي كنند حتي لخت درخيابان ها مي گردند زيرا هيچ بدي وجود ندارد پسرها لباس دخترها را مي پوشند و مثل آنها آرايش مي كنند دخترها اعمال مردها را انجام مي دهند و زندگي آنها پر است از عجايب ... تو فكر مي كني اين زندگي لذيذ و زيباست ؟

فروغ

ادامه دارد ...

لینک