منم آن برگ پاييزی   

هراسم نیست از طوفان اگرچه برگ پاییزم
درخت از بیشه خشکیده و من از اشک لبریزم
به تو نفرین به تو نفرین که فصل مرگ ما بودی
که ما اهل بهاریم و تو پاییزی و نابودی
چه ترسی دارد آن برگ فتاده ز طوفان هراس انگیز پاییز
چو از شاخه فرو افتد به خاکی، گیریزش نیست جز مرگی غم انگیز
منم آن برگ برباد رفته آن عزیز سبز دیروز
همچون دردی، دردی جانسوز شعله زد بر تارو پود من ساده
کی رسد به گوش پاییز ناله ی برگ فتاده
هراسم نیست از طوفان اگرچه برگ پاییزم
درخت از بیشه خشکیده و من از اشک لبریزم
بهار آمد ولی در باغ نمی بینم به شاخه گل
از این پاییز به آن پاییز زده دستان تو یک پل
چه حرفی دارد آن برگ فتاده که از حسرت و ماتم شده لبریز
نه امیدش به دیدار بهار است نه ترسی دارد از نفیرین پاییز
وقتی طوفانی شکسته، بال پروازی به نا گاه
سفرش تا بی نهایت قدر یک آه گشته کوتاه
درد موندن، با دو تابال شکسته
رفتن از سایه به آفتاب، این پرنده شده خسته
به تو نفرین به تو نفرین که شکست بالم از توست

لینک