عشق

یکی دیوانه ای آتش بر افروخت
در آن هنگامه جان خویش را سوخت
همه خکسترش را باد می برد
 وجودش را جهان از یاد می برد
تو همچون آتشی ای عشق جانسوز
من آن دیوانه مرد آتش افروز
من آن دیوانه آتش پرستم
در این آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش به عود استخوانم
که بوی عشق برخیزد ز جانم
خوشم با این چنین دیوانگی ها
که می خندم به آن فرزانگی
به غیر از مردن و از یاد رفتن
غباری گشتن و بر باد رفتن
 در این عالم سرانجامی نداریم
 چه فرجامی ؟ که فرجامی نداریم
لهیبی همچو آه تیره روزان
بساز ای عشق و جانم را بسوزان
بیا آتش بزن خکسترم کن
مسم در بوته هستیی زرم کن

/ 2 نظر / 4 بازدید
king

سلام خیلی آلی بود توجوابت میگم ....................منم دیوانعی هم چون تو بودم...سوختم خاکستر شدم ... اما فنا نشدم ....بلکه ..همچو ققنوسی سربلند ازمیانه خاکستره خیش سربرآردم...وکلبه ی درویشی و عر فان را بنا نهادم.... خوشحال میشم توهم به من سر بهزنی

تکتم

سلام دوست خوبم . موفق باشی. قلم توانايی داری. به منم سر بزن .