سيب

توبه من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال ها هست که در گوش من آرام ، آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما
سیب نداشت

/ 3 نظر / 4 بازدید
حسين

شعر : مصدق

حامد

سلام شعر خيلی قشنگی بود و جالب اما دقيقا نمی فهمم منظور شاعر از آن چيست. جاری باشی...

آرزو

سلام چقد قششششششششششششششششنگ بود اين شعر