اسير

 چهره
 آسمان ترسخورده پاييزيست
و نگاه
مرده ايست در واپسين دم احتضار
 و هر دو
 در طلب باراني سيل وار
 معجزه اي را چشم به راهند
 و ذهن
 شوره زاريست
 كه هر چه در آن مي كارد
 باري ندارد
 دشمني ، جريان تگرگيست
كه مرگ آور ، بر او مي بارد
 و درنگ ناپذير او را مي آزارد
 فكر ، چونان جاري سهمگين آبشاري
 چشمه وجود او را آرام نمي گذارد
 اسيري است كه او را هر لحظه
 در بندي به زنجير مي كشند
 و اگر چه مي خواهد
 او را نمي كشند

/ 1 نظر / 8 بازدید
آذر

دنيا گذران است و غم اش نيز ... دست و پاهام رو بسته ديدم . قلب ام رو شکسته و ... اما هنوز بوی خوشبختی از برگ ها و درخت ها ميومد . اما باز هم دور از ذهن آشفته ی من و خدا کودکی بود که گريه کنه و بخنده بدون هيچ « من » و « خدا » ... خدا امد دست گذاشت رو دست ام و ... چشم هام هنوز می بينن آسمون رو . دوست خوبم شاد باشی و رستگار .