درود و صد بدرود به هم رزمانم

درود و صد بدرود به هم قطارانم
به هم قطاران پیروز و پر دردم
درود و صد بدرود بر قطار آزادی
این قطار بی پروا پیش می آید
می زند مشت و می کند فریاد
در این ایستگاه باز مسافری دارد
آری که او محکوم محکوم به اعدام است
کودکی دگر نخواهی دید در میان دشت ،در میان راه
و او دیگر نخواهد گشت نقطه ای مبهم میان نقطه ی چشمت
دیگر نخواهی دید دستی را که می خورد تکان
انتظاری نیست آسمان بی رنگ بی رنگ است
زمان بی معنیست و زندانی، که اندامش غرق در رنج است
چشمهایش را می بندد می رود از نردبان بالا
آرام، آرام ، ...
صدای افتادن چیزی
صدایی از دور می آید
آه صدای سوت آزادی
صدای سوت آزادی

حسين ۷ اسفند/تهران

/ 3 نظر / 36 بازدید
zabane madari

من دلم براي زمين بي نامي تنگ است كه با پشنگ آبي بوي خاك از آن بر مي خيزد.

محمدرضا

وبلاگت قشنگ است مطالبت هم مثل وبلاگت قشنگ هستند

علی

بعد از کمی تاخيرباز هم سلام ياحق